زندگي بدون وبلاگ مثل كباب كوبيده بدون گوجه اس!
حالا معناي اين عبارت فلسفيه كوبيده با گوجه اضافه رو مي فهمم!
یادداشتهای گاه و بیگاهانه!
زندگي بدون وبلاگ مثل كباب كوبيده بدون گوجه اس!
حالا معناي اين عبارت فلسفيه كوبيده با گوجه اضافه رو مي فهمم!
همه چی برنامه ریزی شده ، درست به موقع و درست به جای خودش! كيف مي كني از اين نظم از اين به جا بودن همه چي، از اين كه مي بيني شمشادايي كه تا همين چند روز پيش چوب خشك بودن يه عالمه جوونه هاي ريز سبز زدن يا درخت چنار جلوي اتاقت دوباره زنده شده! كيف مي كني وقتي بوي گلهاي شب بو رو حس مي كني وقتي سنبلاي بنفش و صورتي رو مي بيني، وقتي صداي جير جيز كفشاي نوي بچه ها رو مي شنوي و برق چشماشونو موقع عيدي گرفتن مي بيني ! و دلخوشي به تمام اين دلخوشي ها! هر چند كه دلخوشي هاي تو شايد از جنس و رنگ دلخوشيهاي سالهاي گذشته نباشه ولي تو باز دلخوشي به دلخوشي زمين به دلخوشي روزگار! خوش به حال روزگار!... نه! خوش به حال تو كه يه سال ديگه هم اين روزا رو مي بيني!
تو این فکر بودیم که برای آخرین پست سال ۸۶ چی بنویسیم که دیدیم انگار نگفتن خیلی چیزها بهتر از گفتنشونه! به حول و قوه ی الهی انتخابات که برگزار شد و ملت خوشحال همیشه در صحنه هم که طبق معمول وظیفه ی خطیر خودشان را به شایسته ترین شکل ممکن انجام دادند! فقط این وسط اگه یه چیزایی رو نمی شنیدیم و نمی دیدیم با قطعیت می گفتیم که ملت ما غ.ق.پ ترین ملت دنیا هستند! ( حرف بد نزدما! منظورم غیر فابل پیش بینی ترین بود!) مثلا اگه توی اون فهرست مضحک نمی دیدیم که تازه از ردیف ۲۹ سرو کله ی اصلاح طلبان پیدا میشه یا اینکه نمی شنیدیم که توی ۱۸ استان کشور خرید و فروش رای صورت گرفته یا اگه اعلام نتايج قطعي تهران به آخرين روزها که منتهي به تعطيلات و به تبعآن رکورد رسانه اي مي شود، موکول نمي شد و ... ای بابا! این بار هم که به مدد امدادات غیبی و نیروهای فرا بشری و بشری و ... دولت و مجلس همسو شدند و رفت پی کارش تا ببینم این بار چه خواهند کرد! ما که راس ساعت ۹ شب به همراه ابوی محترم تشریف بردیم و حماسه آفریدیم و از حرصمون همه ی ۳۰ تا ردیف هم پر کردیم و لی...
اصلا {...} بابای درک! مهم اینه که امروز آخرین روز کاریه و ما مثل آدمهای خوشحال اومدیم سر کار و هیچکی هم نیست و نصف اونایی هم که اومده بودن مرخصی ساعتی گرفتن و رفتن و ما موندیم و حوضمون!
مراسم آبگوشت خوران دیروز هم به طرز با شکوهی انجام شد و رفت پی کارش! لازم به توضیح است که این مراسم کاملا در انحصار محل کار ما بوده و هست ! فلسفه اش هم این است که هر سال به شکرانه ی گذرندان یک سال پر مهر و عطوفت! در کنار همکاران ، يک فروند گوسفند بخت برگشته را به ديار باقي فرستاده في الفور آن را تبديل به آبگوشت مي کنند و همکاران هم دور هم مي نشينندو با سبزي خوردن و ... آن را نوش جان مي کنند! من و سميرا و ساير اعضاي گروه اراذل و اوباش نيز چشم در چشم معاون محترمدانشجويي که سخت شيفته ي گروه ما شده بود نشستيم و گوشت کوبيده مان را خورديم!
و اين بود آخرين پست ما در اين سال، با آرزوي سالي خوش با برکت و سلامت براي همه ي دوستان دنياي مجازي! نوروزتان پيروز! در پناه خدا باشيد!
پنجره هاي بدون پرده ، فرشاي آويزون از پشت بوما، بوي وايتکس، درختايي که از هولشون زود شکوفه زدن، بنفشه هاي کوچولو ، ماهي گلي هايي که شونصد تا شونصد تا تو يه تشت يه وجبي وول ميخورن! و... همه و همه دارن بهت ميگن که سال داره تموم ميشه و تو لجوجانه به خودت مي گي که هنوز چند روز ديگه مونده! انگار اين روزاي آخر مثل ته يه غذاي خوشمزه است که دلت نمي خواد زود تموم بشه! انگار يه عزيزيه که مي خواد از پيشت براي هميشه بره و تو از تک تک لحظات براي با اون بودن استفاده مي کني ... و اين حسيه که هر سال داري و باز هم خواهي داشت! شايد براي خيليها اسفند ماهي باشه که زود دوست دارن تموم بشه تا با تموم شدنش از فشار کاري و فکري اونها هم کم بشه اما من اسفند رو بيشتر از فروردين و تعطيلات دوست دارم! مخصوصا روزاي آخرشو! تمام اين بدو بدوها ،خريد کردن ها ، بشور و بسابها و استرسهاي کاريه آخر سال براي اينه که هممون تو يه زمان در کنار خانواده مون يا تنها ، کنار سفره هفت سين بشينيم و براي اونايي که دوستشون داريم دعا کنيم ! تمام اين خستگيها ميارزه به اون يه لحظه ي خاص! از بعدش خيلي خوشم نمي ياد ! چون مرتب بايد حساب روزهاي تعطيلي رو داشته باشي که کي دوباره ميرسي به ۱۴ فروردين و باز روز از نو و روزي از نو!
دلم براي اسفند ميسوزه! شايد اسفند هم دلش براي ما ميسوزه!
ديروز با ديدن تيتر يک روزنامه ي اعتماد آنچنان حس نوستالژيکمان گل کرد که نگو و نپرس! ياد دوران طفوليتمان افتاديم که سريال سلطان و شبان از تلويزيون پخش مي شد ، آخي! چه قدر اين شيرو با مزه بود! بعد ديديم که اين شيرو ، همان شيرو ي خودمان نيست! يعني تبديل شده بود به بودجه و اين حرفها! بعد يک کم بيشتر که دقت کرديم ديديم اين جمله ي با مزه را آقاي الهام سخنگوي دولت فرموده اند!
ما که کلا از بودجه و مودجه و رديف و قافيه اش چيزي سر در نمي آوريم ولي خوب عوضش به نتايجي چند رسيديم:
- خيلي خوب است که آدم اهل تلويزيون و سريال و اين چيزها باشد( قابل توجه آنهاييکه مي گويند سريال ديدن کار عبثي است!)
- کليه متوليان دولت نهم آدمهاي طنازي هستند و کلي دل ملت را شاد مي کنند ( جزا کم الله!)
- وقتي اين محمود ،همان محمود خودمان ـ يا بهتر است بگوييم خودشان! - نيست ، پس مسلما شيرو ي آنها ، ببخشيد بودجه شان هکذا!
به ما که مربوطي نيست ولي کلا خدا خيرشان بدهد که اين آخر سالي و توي اين بدبختيها و بدو بدوهاي شب عيد، يک زنگ تفريحي براي خلق الله جور مي کنند!
گاهي اوقات هوس مي کنم يه صفر کله گنده باشم! از اونهايي که بچه تنبلها آرزو مي کنند که يکيشان جلوي نمره ي ۲ آنها جا خوش کند! يا از همونهايي که کارمندها آرزو دارند جلوي رقم دريافتيشان اضافه شود. گاهي اوقات به خودم صفرمي دهم از همان کله گنده ها! ولي نه براي وقتي که از خودم ناراضي هستم، اين صفر براي من حکم ۲۰ را دارد با يک ماه و ستاره ي چسبان! اصلا کي گفته که صفر يعني هيچ يعني پوچ يعني خالي يعني ميان تهي؟! اگر اين طور است چرا براي اضافه و کم شدن يک صفر اين همه جان مي کنيم؟ صبح تا شب کار مي کنيم ؟ اگر صفر اهميت ندارد چرا مبدا خيلي چيزها است؟
- دو درجه زير صفر ، بيست درجه بالاي صفر و...
اين تنهايي صفر ، اين استثنايي بودنش ، اين خالي بودنش را دوست دارم! دوران مدرسه هميشه براي رسم محور اعداد صفرها را بزرگتر و اغراق شده تر از حد معول مي کشيدم شايد براي اينکه دلم برايشان مي سوخت! براي همه ي صفرها!
صفرها بي ادعا هستند ، بين مثبتها و منفيها معلق مانده اند، محدود به دو خط کوتاه مسخره که نميدانم معني اش چيست : - o - ؟! خوب صفر هم برای خودش کسی است! هیچ وقت دیده اید که مثلا ۱۶ را بین دو خط زندانی کنند؟! صفرهای من ولی آزادند ، مي توانند ميل کنند به سمت بي نهايت مثبت يا بي نهايت منفي، يا حتي از جايشان جم نخورند.
من صفرها رادوست دارم...
هفت سال از آن ۲۹ بهمن می گذرد، اين را من نمي گويم تارا ي چند ماهه اي مي گويد که حالا به قول خودش خانمي براي خودش شده! يا مريم کوچولويي که امسال کنکور مي دهد يا چين و چروکهاي صورت مادر بزرگ که بيشترو بيشتر شده يا... يا خودم يا زمينهاي خالي اطراف قبر باباجون که حالا پر شده يا امامزاده طاهر که حالا آبادتر شده و...
اينها گذشت اين هفت سال را به رخم مي کشند ومن باور نمي کنم يا شايد هم خودم را به نفهميدن زدم و امسال هم مثل هر سال به تنها يادگاري باباجون -که براي من از هر ميراثي عزيزتر است - در تنهايي گوش مي دهم به نواري که سالها پيش از صداي باباجون ضبط شده بود...
نوار مي چرخد و مي چرخد...
مرا ببوس
مرا ببوس
براي آخرين بار
خدا تو را نگهدار...
خدا از سرشان نگذرد! الهي كه روز خوش نبينند! الهي كه جز جگر... ببخشيد دست خودمان نيست كه به سبك مادر بزرگها نشسته ايم و متصل غر و لند مي كنيم! همش تقصير اين از خدا بي خبرهايي است كه طي ساليان گذشته اين همه آدم بي صلاحيت و كارندان و نابلد و ... را به اسم وكيل و وزير و مدير كل و استاندار و شهردار و .... به ما قالب كرده اند! هي مي بينم اين مملكت ما قدم از قدم برنميدارد ، پيشرفت نمي كند ، نرخ تورمش مثل درجه ي تب هي بالا مي رود و پايين نمي آيد ، و...، نگو همش زير سر همين آقايان و ايضا خانمهاي محترمي است كه به نحوي از انحاء خودشان را در سيستم مديريتي و سياست اين مملكت چپانده اند!
ولي از آنجا كه آفتاب هميشه پشت ابر نمي ماند، بالاخره چهره ي عده ي كثيري از اين افراد معلوم الحال رو شد و كشور عزيزمان از خطر عظيمي كه بيخ گوشش بود، جست!
خدا بيامرزاد عزيزاني را كه دلسوزانه اين افراد بي صلاحيت را رد صلاحيت كردند، بدون ملاحظات خاص سياسي و كاملا فراجناحي. نشان به آن نشان كه عده اي از همكاران اسبق يا حتي فعلي! ايشان در شوراي نگهبان ، نيز از نگاه تيز بينشان پنهان نماندند!
اصلا چه معني دارد كه فضا اينقدر سياسي باشد؟ اين دور بايد كمي هم به فكر تلطيف فضا باشيم ، مردم مردند بس كه حرف سياسي شنيده اند، بيخود نيست كه سياست زده شده اند ديگر! اين دور ، دور افراد جديدي است كه براي اين كار بسيار مناسبند، منظورمان همان تلطيف فضا هست ها!
مثلا ما از وقتي شنيده ايم كه احمد نجفي كانديد شده است ، كلي توي دلمان قند آب كرده ايم كه هر روز مي توانيم خنده هاي ايشان را از صحن علني مجلس بشنويم! يا مثلا داريوش كاردان ، داريوش ارجمند ، علي دهكردي ، مختاباد ، حسام الدين سراج و ... تازه كلي هم سورپرايز شديم وقتي شنيديم عليرضا دهقان گوينده ي خبر ورزشي تلويزيون هم بله!
فقط اميدوارم كه آقايان بي سليقگي به خرج نداده و اين عزيزان را رد صلاحيت نكرده باشند!
فقط حيف شد كه نيكي كريمي و مسعود ده نمكي ، كانديداتوري خودشان را تكذيب كردند ، آخ كه اگر حقيقت داشت...!
من و سميرا با هم دوستيم ، يعني اول همكار بوديم بعد دوست شديم ! البته ما فقط تو يه مجموعه كار مي كنيم و نوع كارمون اصلا به هم مربوطي نيست!
من و سميرا خوشبختانه يا شايد هم بدبختانه شباهتهاي زيادي با هم داريم!
1- تو سال سگ دنيا اومديم ، البته اخلاقمون هيچ شباهتي به سال تولدمون نداره مگر در مواردي كه...!![]()
2- گرفتار نوعي درد بي درمان هستيم كه خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! يا اگه مي كنه دواشو هم باهاش بهش بده!![]()
3- استعداد هاي بالقوه ي جهت به هم ريختن هر گونه نظم و آرامش علي الخصوص در سرويس داريم! که مرتب در حال بالفعل در آوردن آنها می باشیم!![]()
4- هر روز صبح اگر از بوفه خريد نكنيم ، تا عصر عذاب وجدان داريم!![]()
5- وقتي برف مي بينيم هيچ رقم رئيس و ديسيپلين و كشك و ... حاليمون نيست!
6- به طرز شگفت انگيزي اتفاقاي مشابهي براي ما افتاده ولي از اين به بعد خدا كنه كه نيافته ! ما رو چه به مشابهت ؟!![]()
7- براي اينكه يه وقت لال از دنيا نريم، حسابي از شرمندگي شركت مخابرات
درمييام! بعد ميشينيم صورت حساب موبايل اين دوره مون رو از طريق اس ام اس دريافت مي كنيم! بعد به خودمون قول ميديم كه از دفعه ي بعد دختراي خوبي باشيم و بعد...! ![]()
8- در عرض 30 ثانيه مي تونيم يه روكش صندلي رو ( توضيح: از اونايي كه قلمبه هست و تق تق ميتركه ! ) كامل بتركونيم و اعصاب بقيه رو خاكشير كنيم! البته چون تعداد صندليهاي جديدي كه خريداري شده محدوده ، ما خيلي نتونستيم تفريح كنيم!!!![]()
9- سميرا هم يه وبلاگ اوراق داره كه احتمالا به جز من خودش تنها بيننده ي اونه! ( نهايت خباثت!)
10- و....!!!!!!!!!!!!![]()
و اما سرويس ( حفظ اله چرخه و دنده ) ما !
علیرغم اينكه سرويس ما تنها سرويس اوراق و از رده خارج اون مجموعه است و تو زمستون مثل يخچال و تو تابستون هم مثل كوره ي آدم پزيه، ولي خوب يه محاسني داره كه ماشينهاي شيك و نوي ديگه ندارن، مثلا اينكه تو اين برف و يخبندون مثل چي گاز ميداد و مي رفت و لي ماشينهاي ديگه نتونسته بودن به موقع خودشون رو برسونن ويا اينكه اصلا بي خيال شده بودن!
دومين حسن اين ماشين اينكه تا توش مي شينين مثل اينكه ديازپام خورده باشين ، از خود بيخود شده و يهو نمي فهمين كه چي شد كه اينطور شد و به خوابي بس عميق فرو ميرين! البته به استثناي من و سميرا! چون اينقدر صحنه هاي بديع و جالب توجه وجود داره كه ما حيفمون مياد از دستشون بديم به همين خاطر جايگاه خودمونو كه ته سرويس هست حفظ كرده و از تماشاي اين صحنه ها لذت مي بريم! البته چون دستهاي پشت پرده اي هم وجود دارن كه منتظرن ما بخوابيم و از ما با دهنهاي باز و قيافه هاي مسخره ! عكس بگيرن، كلا خواب تعطيل!
و اين گونه قسمت اول به پايان مي رسد...!![]()
- يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش... انتظار کشنده بود!
- يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش .... انتظار تمام مي شود؟
- يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش .... منتظر بود که انتظار تمام شود!
- يک ، دو، سه ، چهار ، پنج، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده .... ؟؟؟؟؟؟؟؟