تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

الان، از همان وقتهاي لعنتي است كه دلت لك زده براي اينكه چهار كلام حرف حساب بنويسي. از همان وقتهايي كه نوشتن مي‌شود تنها دواي بعضي دردهاي بي درمان!

الان، دلت تنگ شده براي واژه هايي كه بي توقع سرازير مي شدند و شُره می کردند از سرسره ذهنت و از سر انگشتانت می ریختند روی کاغذ و یا شاید هم کی بورد!

الان هم دلت تنگ است و هم واژه ها رفته اند مرخصی!

و الان بیشتر از این حرصت می گیرد که در وبگردیهایت می بینی حرف دلت را همه زده اند و خودت از نوشتنش عاجزی!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط طاها  | 

- هیچ وقت نفهمیدم که چرا همیشه خدا در برابر کسانی که دوستشون داری و دوستت ندارن، كساني هستن كه دوستت دارن و دوستشون نداري.پارادوكس مسخره‌اي هست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:49  توسط طاها  | 

 این روزها همه گرفتارند

حتی گنجشکها

که دیگر ورجه ورجه شان

از سر دلخوشی نیست

این روزها جواب همه سوالاتت

یه کلمه ساده است

گرفتاری!

این روزها کسی حوصله ندارد

که یک دل سیر خودش را در آینه نگاه کند

یا صبحها که بیدار می شود

سلامی عرض کند

به خود خوابالویش

این روزها من هم گرفتارم

گرفتار  این حس لعنتی

که مدام وادارم می کند

از خود بپرسم

کجای این داستان لعنتی تر ایستاده ام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:32  توسط طاها  | 

در تمام طول تاریخ همیشه آدمهایی بوده اند که جور دیگر فکر می کرده اند و این جور دیگر فکر کردنشان باعث شده که جوری زندگی کنند که جورش مثل آدمهای عادی دیگر نباشد. چرا؟ برای اینکه آن عده آدمهای دیگر که جور معمولی زندگی می کنند، آزاد باشند، مثل آدم زندگي كنند و چيزهايي را كه عمدتا حقشان است بدست بياورند بدون آنكه ذره‌اي برايش تلاش بكنند.

هميشه خدا دلم براي اين آدمهاي جور ديگر سوخته، اينكه چرا بايد هميشه خدا آدمهايي وسط يك عالمه آدم بي تفاوت زندگي كنند و خودشان را خفه كنند تا بلكه چهار تا آدم دور و برشان را بيدار كنند و بهشان بفهمانند كه باباجان دنيا همش اين چيزي نيست كه شماها مي‌بينيد و حقتان از اين دنياي بي در و پيكر بيشتر از اين حرفها هست و ...

هميشه خدا هم آن آدمهايي كه جور زندگي شان معمولي است در برابر تلاش آن آدمهاي ديگر مقاومت مي‌كنند و آخر كار اگر دري به تخته اي بخورد و تحولي و انقلابي و اتفاقي بيافتد اين خيل آدمهاي معمولي هستند كه حالش را مي‌برند!

هميشه خدا از اين جور خنده دار و تكرار پذير تاريخ خنده ام مي گيرد! چرا كه آخر كار هم همان آدمهاي طيف اكثريت جور معمول بعد از حصول تحولات، دمار از روزگار آدمهاي جور خاص درمي‌آورند كه در اصطلاحات سياسي به اين كار مي‌گويند " فرزند خوري انقلابات بزرگ!"

خداييش خنده دار نيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط طاها  | 

 

و همین طور تولد محمد خاتمی و مهدی کروبی...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی ها میگن تولد واقعی میرحسین موسوی ۷ مهر نیست، بعضي ها ميگن هست...بيانيه خودش هم ظاهرا مي گويد كه نيست...

مهم براي من روزيست كه بيانيه‌اي زيبا واميد بخش موسوي منتشر مي‌شود و  اين هم نوعي تولد است...چه ۷ مهر چه ۱۱ اسفند و چه هر روز ديگري...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:38  توسط طاها  | 

پیشترها آدمها را با عطرشان میشناختم و خوب هر کسی برای خودش رایحه ای بود. آنقدر كه اگر از جايي و راهي رد مي شدم و بويي آشنا به مشام ميرسيد ناخداگاه سرمي‌چرخاندم تا آن آشنا را ببينم. پيشترها هر آدمي يك عطري داشت و باز اگر از راهي و جايي عبور مي كردم و عطري آشنا به مشامم مي خورد  و بعد ميدانستم آن عطر و بو در آن مكان خاص براي من علامت ديدن آشنايي نيست،اخم مي‌كردم و در دل به كسي كه عطر آشناي مرا زده بد و بيراه مي‌گفتم! انگار كه هر عطري در دنيا براي يك نفر ساخته شده باشد!

الان ها! آدمها عطر زياد عوض مي‌كنند و رنگ هم. ديگر حافظه ام و حس بويايي ام ياراي به خاطر سپردن اين همه رنگ و بو  نيست. ديگر هنگامي كه عابري سريع از كنارم رد مي‌شود و عطرش مي‌ماند، به اين فكر نمي‌كنم كه رايحه‌اش مال كدام آشنا بود.

رايحه ها و رنگها عوض مي‌شوند...آدمها نيز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:31  توسط طاها  | 

-  هوا بارونی هست و این خوبه کلن و من بارون دوست دارم زیاد...  بازم اول مهر شده و من دلم گرفته و باز مثل چند سال گذشته حسی نیست که نیست...  این یه ماه مجبور نبودم واسه رد شدن از جلوی مغازه کله پزی سر گیشا دماغمو بگیرم ولی دوباره شروع شد!خیلی سخته که وسط یه مبارزه تن به تن وقتی میدونی که برنده هستی، به خاطر پاره اي ملاحظات!پشتتو عمدا بمالي به خاك... يه عكس رسيده برامون از زماني كه برادر چاوز هنوز متحول نشده بود، با دوتا خواهر وجيهه و عفيفه ( به چش خواهري!) تازه بعدش چاوز ميگه: الحمدلله الذي هدانا! اين اصلا به ما مربوط نيست كه ... و... و... و خيلي از سه نقطه هاي ديگه بعد از حوادث اخير نفري ۲۰ ميليون تومن ناقابل به حسابشون ريخته شده خوب! خدمت كردن نوش جونشون! عقايد نو كانتي از آن هر كسي كه ميخواد...من آينده رو ميخوام نه اينكه: شايد كه آينده از آن ما...راستی غر که نزدم؟ زدم؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:5  توسط طاها  | 

امروز طی اقدامی انقلابی تصمیم گرفتیم که به پستهای غرغرونک! خاتمه بدهیم. البته این به این معنا نمی باشد که:

- دست از غر زدن برداریم!

- اصولا چون تنها جایی که به صورت علنی غر می زنیم همین جاست، حق غر زدن در اين جا را براي خود محفوظ مي داريم...

- من غر مي زنم پس هستم!

- مرگ بر ديكتاتور، زنده باد غرغرو!

-آي خونه دار و بچه دار، فردا بالاغيرتا برو راهپيمايي و اينا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:29  توسط طاها  | 

کلمات و حرفها سر جايشان هستند، دستها هم همان دستهاست،قلم اما ديگر همان قلم نيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط طاها  | 

اوهوی!

با توام...

بلند شو...روی پاهات وایسا

کمتر غر بزن...

نگاه کن...

خوب

خوب خوب خوب

هنوز امیدی هست...

هنوز...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:11  توسط طاها  |