تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

هفت سال از آن ۲۹ بهمن می گذرد، اين را من نمي گويم تارا ي چند ماهه اي مي گويد که حالا به قول خودش خانمي براي خودش شده! يا مريم کوچولويي که امسال کنکور مي دهد يا چين و چروکهاي صورت مادر بزرگ که بيشترو بيشتر شده يا... يا خودم يا زمينهاي خالي اطراف قبر باباجون که حالا پر شده يا امامزاده طاهر که حالا آبادتر شده و...

اينها گذشت اين هفت سال را به رخم مي کشند ومن باور نمي کنم يا شايد هم خودم را به نفهميدن زدم و امسال هم مثل هر سال به تنها يادگاري باباجون -که براي من از هر ميراثي عزيزتر است - در تنهايي گوش مي دهم به نواري که سالها پيش از صداي باباجون ضبط شده بود...

نوار مي چرخد و مي چرخد...

مرا ببوس

مرا ببوس

براي آخرين بار

خدا تو را نگهدار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:38  توسط طاها  | 

خدا از سرشان نگذرد! الهي كه روز خوش نبينند! الهي كه جز جگر... ببخشيد دست خودمان نيست كه به سبك مادر بزرگها نشسته ايم و متصل غر و لند مي كنيم! همش تقصير اين از خدا بي خبرهايي است كه طي ساليان گذشته اين همه آدم بي صلاحيت و كارندان و نابلد و ... را به اسم وكيل و وزير و مدير كل  و استاندار و شهردار و .... به ما قالب كرده اند! هي مي بينم اين مملكت ما قدم از قدم برنميدارد ، پيشرفت نمي كند ، نرخ تورمش مثل درجه ي تب هي بالا مي رود و پايين نمي آيد ، و...، نگو همش زير سر همين آقايان و ايضا خانمهاي محترمي است كه به نحوي از انحاء خودشان را در سيستم مديريتي و سياست اين مملكت چپانده اند!

ولي از آنجا كه آفتاب هميشه پشت ابر نمي ماند، بالاخره چهره ي عده ي كثيري از اين افراد معلوم الحال رو شد و كشور عزيزمان از خطر عظيمي كه بيخ گوشش بود، جست!

خدا بيامرزاد عزيزاني را كه دلسوزانه اين افراد بي صلاحيت را رد صلاحيت كردند، بدون ملاحظات خاص سياسي و كاملا فراجناحي. نشان به آن نشان كه عده اي از همكاران اسبق يا حتي فعلي! ايشان در شوراي نگهبان ، نيز از نگاه تيز بينشان پنهان نماندند!

اصلا چه معني دارد كه فضا اينقدر سياسي باشد؟ اين دور بايد كمي هم به فكر تلطيف فضا باشيم ، مردم مردند بس كه حرف سياسي شنيده اند، بيخود نيست كه سياست زده شده اند ديگر! اين دور ، دور  افراد جديدي است كه براي اين كار بسيار مناسبند، منظورمان همان تلطيف فضا هست ها!

مثلا ما از وقتي شنيده ايم كه احمد نجفي كانديد شده است ، كلي توي دلمان قند آب كرده ايم كه هر روز مي توانيم خنده هاي ايشان را از صحن علني مجلس بشنويم! يا مثلا داريوش كاردان ، داريوش ارجمند ، علي دهكردي ،‌ مختاباد ، حسام الدين سراج و ... تازه  كلي هم سورپرايز شديم  وقتي شنيديم عليرضا دهقان گوينده ي خبر ورزشي تلويزيون هم بله!

فقط اميدوارم كه آقايان بي سليقگي به خرج نداده  و اين عزيزان را رد صلاحيت نكرده باشند!

فقط حيف شد كه نيكي كريمي و مسعود ده نمكي ،‌ كانديداتوري خودشان را تكذيب كردند ، آخ كه اگر حقيقت داشت...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:19  توسط طاها  | 

من و سميرا با هم دوستيم ، يعني اول همكار بوديم بعد دوست شديم ! البته ما فقط تو يه مجموعه كار مي كنيم و نوع كارمون اصلا به هم مربوطي نيست!

من و سميرا خوشبختانه يا شايد هم بدبختانه شباهتهاي زيادي با هم داريم!

1-       تو سال سگ دنيا اومديم ، البته اخلاقمون هيچ شباهتي به سال تولدمون نداره مگر در مواردي كه...!

2-       گرفتار نوعي درد بي درمان هستيم كه خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! يا اگه مي كنه دواشو هم باهاش بهش بده!

3-       استعداد هاي بالقوه ي جهت به هم ريختن هر گونه نظم و آرامش علي الخصوص در سرويس داريم! که مرتب در حال بالفعل در آوردن آنها می باشیم!

4-       هر روز صبح اگر از بوفه خريد نكنيم ، تا عصر عذاب وجدان داريم!

5-       وقتي برف مي بينيم هيچ رقم رئيس و ديسيپلين و كشك و ... حاليمون نيست!

6-       به طرز شگفت انگيزي اتفاقاي مشابهي براي ما  افتاده ولي از اين به بعد خدا كنه كه نيافته ! ما رو چه به مشابهت ؟!

7-       براي اينكه يه وقت لال  از دنيا نريم، حسابي از شرمندگي شركت مخابرات

     درمييام! بعد ميشينيم صورت حساب موبايل اين دوره مون رو از طريق اس ام اس دريافت مي كنيم! بعد به خودمون قول ميديم كه از دفعه ي بعد دختراي خوبي باشيم و بعد...!

8-    در عرض 30 ثانيه مي تونيم يه روكش صندلي رو ( توضيح: از اونايي كه قلمبه هست و تق تق ميتركه ! )  كامل بتركونيم و اعصاب بقيه رو خاكشير كنيم! البته چون تعداد صندليهاي جديدي كه خريداري شده محدوده ، ما خيلي نتونستيم تفريح كنيم!!!

9-       سميرا هم يه وبلاگ اوراق داره كه احتمالا به جز من خودش تنها بيننده ي اونه! ( نهايت خباثت!)

10-    و....!!!!!!!!!!!!

 

و اما سرويس ( حفظ اله چرخه و دنده ) ما !

 

علیرغم اينكه سرويس ما تنها سرويس اوراق و از رده خارج اون مجموعه است و  تو زمستون مثل يخچال و تو تابستون هم مثل كوره ي آدم پزيه، ولي خوب يه محاسني داره كه ماشينهاي شيك و نوي ديگه ندارن، مثلا اينكه تو اين برف و يخبندون مثل چي گاز ميداد و مي رفت و لي ماشينهاي ديگه نتونسته بودن به موقع خودشون رو برسونن ويا اينكه اصلا بي خيال شده بودن!

دومين حسن اين ماشين اينكه تا توش مي شينين مثل اينكه ديازپام خورده باشين ، از خود بيخود شده و يهو نمي فهمين كه چي شد كه اينطور شد و به خوابي بس عميق فرو ميرين! البته به استثناي من و سميرا! چون اينقدر صحنه هاي بديع و جالب توجه وجود داره كه ما حيفمون مياد از دستشون بديم به همين خاطر جايگاه خودمونو كه ته سرويس هست حفظ كرده و از تماشاي اين صحنه ها لذت مي بريم! البته چون دستهاي پشت پرده اي هم وجود دارن كه منتظرن ما بخوابيم و از ما با دهنهاي باز و قيافه هاي مسخره ! عكس بگيرن، كلا خواب تعطيل!

 

 

و اين گونه قسمت اول به پايان مي رسد...!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:12  توسط طاها  | 

- یک ، دو ، سه ،‌ چهار ، پنج ، شش ... انتظار سخت بود !

- يک ،‌ دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش... انتظار کشنده بود!

- يک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش .... انتظار تمام مي شود؟

- يک ،‌ دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش .... منتظر بود که انتظار تمام شود!

- يک ، دو،‌ سه ، چهار ، پنج، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده .... ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:46  توسط طاها  |