تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

تو این فکر بودیم که برای آخرین پست سال ۸۶ چی بنویسیم که دیدیم انگار نگفتن خیلی چیزها بهتر از گفتنشونه! به حول و قوه ی الهی انتخابات که برگزار شد و ملت خوشحال همیشه در صحنه هم که طبق معمول وظیفه ی خطیر خودشان را به شایسته ترین شکل ممکن انجام دادند! فقط این وسط اگه یه چیزایی رو نمی شنیدیم و نمی دیدیم با قطعیت می گفتیم که ملت ما غ.ق.پ ترین ملت دنیا هستند! ( حرف بد نزدما! منظورم غیر فابل پیش بینی ترین بود!) مثلا اگه توی اون فهرست مضحک نمی دیدیم که تازه از ردیف ۲۹ سرو کله ی اصلاح طلبان پیدا میشه یا اینکه نمی شنیدیم که توی ۱۸ استان کشور خرید و فروش رای صورت گرفته یا اگه اعلام نتايج قطعي تهران به آخرين روزها که منتهي به تعطيلات و به تبع‌آن رکورد رسانه اي مي شود، موکول نمي شد و ... ای بابا! این بار هم که به مدد امدادات غیبی و نیروهای فرا بشری و بشری و ... دولت و مجلس همسو شدند و رفت پی کارش تا ببینم این بار چه خواهند کرد! ما که راس ساعت ۹ شب به همراه ابوی محترم تشریف بردیم و حماسه آفریدیم و از حرصمون همه ی ۳۰ تا ردیف هم پر کردیم و لی...

اصلا {...} بابای درک! مهم اینه که امروز آخرین روز کاریه و ما مثل آدمهای خوشحال اومدیم سر کار و هیچکی هم نیست و نصف اونایی هم که اومده بودن مرخصی ساعتی گرفتن و رفتن و ما موندیم و حوضمون!

مراسم آبگوشت خوران دیروز  هم به طرز با شکوهی انجام شد و رفت پی کارش! لازم به توضیح است که این مراسم کاملا در انحصار محل کار ما بوده و هست ! فلسفه اش هم این است که هر سال به شکرانه ی گذرندان یک سال پر مهر و عطوفت! در کنار همکاران ، يک فروند گوسفند بخت برگشته را به ديار باقي فرستاده في الفور آن را تبديل به آبگوشت مي کنند و همکاران هم دور هم مي نشينندو با سبزي خوردن و ... آن را نوش جان مي کنند! من و سميرا و ساير اعضاي گروه اراذل و اوباش نيز چشم در چشم معاون محترمدانشجويي که سخت شيفته ي گروه ما شده بود نشستيم و گوشت کوبيده مان را خورديم!

و اين بود آخرين پست ما در اين سال، با آرزوي سالي خوش با برکت و سلامت براي همه ي دوستان دنياي مجازي! نوروزتان پيروز! در پناه خدا باشيد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط طاها  | 

پنجره هاي بدون پرده ،‌ فرشاي آويزون از پشت بوما، بوي وايتکس، درختايي که از هولشون زود شکوفه زدن، بنفشه هاي کوچولو ، ماهي گلي هايي که شونصد تا شونصد تا تو يه تشت يه وجبي وول ميخورن! و... همه و همه دارن بهت ميگن که سال داره تموم ميشه و تو لجوجانه به خودت مي گي که هنوز چند روز ديگه مونده! انگار اين روزاي آخر مثل ته يه غذاي خوشمزه است که دلت نمي خواد زود تموم بشه! انگار يه عزيزيه که  مي خواد از پيشت براي هميشه بره و تو از تک تک لحظات براي با اون بودن استفاده مي کني ... و اين حسيه که هر سال داري و باز هم خواهي داشت! شايد براي خيليها اسفند ماهي باشه که زود دوست دارن تموم بشه تا با تموم شدنش از فشار کاري و فکري اونها هم کم بشه اما من اسفند رو بيشتر از فروردين و تعطيلات دوست دارم! مخصوصا روزاي آخرشو! تمام اين بدو بدوها ،خريد کردن ها ، بشور و بسابها و استرسهاي کاريه آخر سال براي اينه که هممون تو يه زمان در کنار خانواده مون يا تنها ، کنار سفره هفت سين بشينيم و براي اونايي که دوستشون داريم دعا کنيم ! تمام اين خستگيها ميارزه به اون يه لحظه ي خاص! از بعدش خيلي خوشم نمي ياد ! چون مرتب بايد حساب روزهاي تعطيلي رو داشته باشي که کي دوباره ميرسي به ۱۴ فروردين و باز روز از نو و روزي از نو!

دلم براي اسفند ميسوزه! شايد اسفند هم دلش براي ما ميسوزه! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط طاها  | 

ديروز با ديدن تيتر يک روزنامه ي اعتماد آنچنان حس نوستالژيکمان گل کرد که نگو و نپرس! ياد دوران طفوليتمان افتاديم که سريال سلطان و شبان از تلويزيون پخش مي شد ، آخي! چه قدر اين شيرو با مزه بود! بعد ديديم که اين شيرو ، همان شيرو ي خودمان نيست! يعني تبديل شده بود به بودجه و اين حرفها! بعد يک کم بيشتر که دقت کرديم ديديم اين جمله ي با مزه را آقاي الهام سخنگوي دولت فرموده اند!

ما که کلا از بودجه و مودجه و رديف و قافيه اش چيزي سر در نمي آوريم ولي خوب عوضش به نتايجي چند رسيديم:

- خيلي خوب است که آدم اهل تلويزيون و سريال و اين چيزها  باشد( قابل توجه آنهاييکه مي گويند سريال ديدن کار عبثي است!)

- کليه متوليان دولت نهم آدمهاي طنازي هستند و کلي دل ملت را شاد مي کنند ( جزا کم الله!)

- وقتي اين محمود ،‌همان محمود خودمان ـ يا بهتر است بگوييم خودشان! - نيست ، پس مسلما شيرو ي آنها ، ببخشيد بودجه شان هکذا!

 به ما که مربوطي نيست ولي کلا خدا خيرشان بدهد که اين آخر سالي و توي اين بدبختيها و بدو بدوهاي شب عيد، يک زنگ تفريحي براي خلق الله جور مي کنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:28  توسط طاها  | 

گاهي اوقات هوس مي کنم يه صفر کله گنده باشم! از اونهايي که بچه تنبلها آرزو مي کنند که يکيشان جلوي نمره ي ۲ آنها جا خوش کند! يا از همونهايي که کارمندها آرزو دارند جلوي رقم دريافتيشان اضافه شود. گاهي اوقات به خودم صفرمي دهم از همان کله گنده ها! ولي نه براي وقتي که از خودم ناراضي هستم، اين صفر براي من حکم ۲۰ را دارد با يک ماه و ستاره ي چسبان! اصلا کي گفته که صفر يعني هيچ يعني پوچ يعني خالي يعني ميان تهي؟! اگر اين طور است چرا براي اضافه و کم شدن يک صفر اين همه جان مي کنيم؟ صبح تا شب کار مي کنيم ؟ اگر صفر اهميت ندارد چرا مبدا خيلي چيزها است؟

- دو درجه زير صفر ،  بيست درجه بالاي صفر و...

اين تنهايي صفر ، اين استثنايي بودنش ، اين خالي بودنش را دوست دارم! دوران مدرسه هميشه براي رسم محور اعداد صفرها را بزرگتر و اغراق شده تر از حد معول مي کشيدم شايد براي اينکه دلم برايشان مي سوخت! براي همه ي صفرها!

صفرها بي ادعا هستند ، بين مثبتها و منفيها معلق مانده اند، محدود به دو خط کوتاه مسخره که نميدانم معني اش چيست : - o - ؟! خوب صفر هم برای خودش کسی است! هیچ وقت دیده اید که مثلا ۱۶ را بین دو خط زندانی کنند؟! صفرهای من ولی آزادند ، مي توانند ميل کنند به سمت بي نهايت مثبت يا بي نهايت منفي، يا حتي از جايشان جم نخورند.

من صفرها رادوست دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:13  توسط طاها  |