قدم می زند روی باغ گلهای قالی
و توي دلش
به من بد و بيراه مي گويد:
عجب غول گنده اي!
پاوبلاگي: اتاق من پر از مورچه است! خيلي باهاشون حال مي كنم!
یادداشتهای گاه و بیگاهانه!
قدم می زند روی باغ گلهای قالی
و توي دلش
به من بد و بيراه مي گويد:
عجب غول گنده اي!
۱- احتمالا ۳۰ گذشته را مثل اصحاب كهف لالا بوده!
۲- listen to your heart , when he's calling for you
۳- كاربرد افعال معكوس را تازه ياد گرفته
۴- به علت كمبود برق هاله ي ايشان دچار اختلال و نوسان شده
۵- بابا تو ديگه كي هستي؟!
۶- اصلا به تو چه؟! خوب لابد قرار داريم ديگه!
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
پابلو نرودا - ترجمه احمد شاملو
همیشه به این فکر می کردم که دلبستگی ما آدمها به بعضی از چیزها واقعا مسخره است، مثلا به ماشين به يك وسيله شخصي خاص و ... بيشتر اسم اين دلبستگي را وابستگي مي گذاشتم، چراكه معتقد بودم دلبسته شدن چيزي است كه شايد براي يك موجود بي جان و فاقد هر گونه احساس و ادراك قابل تعريف نباشد.
اما يكي دو روز پيش كه پدرم در راستاي طرح مزخرف و سر كار گذار خودروهاي فرسوده! ماشينش را برد و تحويل داد، كلي دلم گرفت. پيش از اين هميشه، از اينكه پدرم اينقدر به اين ماشين علاقه دارد تعجب مي كردم و علاقه اش را مي گذاشتم به حساب اينكه خيلي از آقايون چنين حسي را نسبت به ماشينشان دارند، اما از وقتي كه جاي خالي اش را مي بينم ، دلم برايش مي سوزد و اعتراف مي كنم كه من هم برايش دل تنگم! به خصوص اينكه از بس دراز بود، جاي خالي اش زيادي حس مي شود!
به تمام جاهايي كه با اين ماشين رفتيم به بد و بيراههايي كه بهش گفتم و به اينكه الان احتمالا به آهن پاره تبديل شده فكر مي كنم.
به اينكه چه قدر خوب است كه ما انسانها حس داريم، دلتنگ مي شويم، دلگير مي شويم، دل مي بنديم و كلا چه قدر خوب است كه دل داريم!
همین دیروز عصر، درست وقتي كه ما بعد از نود و بوقي وبلاگمان را آپ فرموديم، برداشتند اين روزنامه تهران امروز را تخته كردند. حالا به ما چه مربوط است؟ عرض مي كنيم: منبع خبري سوژه ما اين روزنامه بود!
حالا براي شفاف نمودن اذهاني كه احيانا دچار خدشه شدند مجددا عرض مي نماييم كه علت تخته شدن روزنامه مذكور، چاپ عكس زير و مطالبي در مورد صاحب عكس زير بوده، نه آن خبري كه ما نوشتيم!!!

اميدواريم كه به حد كفايت شفاف شده باشيد!
اول: در پاسخ به دو دوست عزیزی که در کامنتهای خصوصی ابراز نگرانی از ابتلای اینجانب به دپرسیوم مفرط رو به وخامت!، كرده بودند، عرض ميكنيم كه اولا ممنون از توجه شما و دوما كه ما به هيچ عنوان از متولد شدن خودمان ناراحت نيستيم كه هيچ، كلي هم خوشحاليم! حالا بماند پرسشهاي فسلفي و از كجا آمدمي و ...اينها ولي كلا قصدمان نوآوري بود به جان خودمان! همين!
تهران امروز:دوستداران حيات وحش در بريتانيا با لوح فشرده به جوجه هاي يتيم "چه چه" مي آموزند. چراكه تحقيقات نشان داده كه جوجه هاي يتيم الگويي براي "چه چه" ندارند.
در راستاي اين خبر مصاحبه اي با چند تن از جو جه ها تحت تعليم انجام داديم:
ما: سلام، ممكن است در مورد روند آموزشي خود توضيحاتي "چه چه" بفرماييد؟
جوجه ۱: چه چه...خ خ خ ...قيژ....چه...خخخخخخ
ما: چي شد؟
مترجم: احتمالا سي دي ايشان دچار خش و... بوده!
جوجه ۲: چه چه چه ...چوبس ...چوبس..چوبس...
ما: بله؟!
مترجم: معلم ايشان يكي از موزيسينهاي راك بوده اند!
جوجه ۳: چه..........................................................................
ما( در حاليكه تا بناگوش سرخ شده ايم): بسه آقا! قباحت داره!
مترجم: من شرمنده ام! معلم ايشان آدم اهلي نبوده و از سي دي هاي ... استفاده كرده!
جوجه ۴: چه چه...چه چه ...چه چه...
ما: به به! بالاخره يه چيزي از اين آموزش دراومد!
مترجم: نه آقا! اتفاقا اين از اون جوجه هاي چموشي بود كه هيچ رقم زير بار آموزش نرفت!