تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

 

دوخط راست،يك نقطه،

همين!

تفاوت بودن با نبودن...

***

ظهر مرداد،

باريكه ي آب در جوي،

عطش!

***

سيب را بوييد،

چشمهايش را بست،

سفر آغاز شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:6  توسط طاها  | 

می گفت رها کن تمام اون چیزهایی رو که تا حالا بهشون فکر می کردی، مي گفت دنيا كيلويي چنده؟ مي گفت تو كه خيلي خيام رو دوست داري و مي خوني، يه اپسيلون هم كه بخواي ازش تاثير بگيري، نبايد الان اينجوري باشي!

مي گفت قرار نيست كه عالم و آدم ازت راضي باشن، مهم نيست كه هر كاري رو به بهترين شكل ممكن انجام بدي يا اصلا اهميت نداره وقتي يه دوست ميذاره و بي خبر ميره تا ابد براي رفتنش ماتم بگيري

مي گفت مي توني بگي يه ثانيه ديگه هستي يا نه؟ آره؟ مي توني؟ و بعد كه ميگفتم نه، مي گفت پس چه طور براي روزهاي نديده و ساعتهاي نيومده داري اين همه برنامه هاي رنگ و وارنگ مي چيني! همين روزهايي كه رفتن رو چه گلي به سرشون زدي كه حالا داري غصه فردا رو مي خوري؟

مي گفت دل سنگ رو براي همين وقتا گفتن ديگه! يه وقتايي بايد سنگ باشي، سخت و محكم. جوري كه آب از آب دلت تكون نخوره. مي گفت پس اين نوشته بالاي وبلاگت رو براي كي نوشتي؟ كي قرار تنها و سر به زير و سخت باشه؟ تو؟ وسعت تو چه قدره؟ قد يه غربيل؟ يا انگشتدونه؟!

مي گفت يه وقت پا ميشي پشت سرتو نگاه مي كني و مي بيني كه هيچي نيست، خالي، تهي، سفيد سفيد، مثل خلا، بي وزني مطلق، مثل بيدار شدن از يه خواب طولاني، نميدوني كه كجاي راهي ميخواي كجا بري يا اصلا اونجا چي كار ميكني مي گفت وقتي اينجور شدي يه راه بيشتر نيست، اينكه پشت سرو نگاه نكني، نگاه كن ببين اون جلو جلوها چه خبره! يه فانوس بردار راه بيفت حتي كورمال كورمال، مطمئن باش دير يا زود به جايي كه بايد برسي، مي رسي؛ منتهي نه اينجوري!

مي گفت ضعيفي، تحملت كمه، برخلاف اون چيزي كه ادعا مي كني، مي گفت مردن يه جوجه مي تونه يه هفته ببردت تو فكر! مي گفت با اين اوضاع اميدي بهت نيست!

مي گفت كي گفته كه تو قراره براي هر چي كه تو اين دنياي خراب شده اتفاق ميافته توضيح داشته باشي؟ مي گفت بي خيالي رو براي چي گذاشتن؟ هان؟

مي گفت مثل بچه ها ميموني، براي ديدن يه قاصدك ذوق مي كني مثله چي! يا مثلا يه شكلات! مي‌گفت تو واقعا كي ميخواي بزرگ بشي؟

هی گفت، گفت، گفت ... و منم هي شنيدم، شنيدم و شنيدم...

صداي رعد و برق كه اومد، اولين قطره‌هاي بارون كه چكيد رو زمين خشك و غبار گرفته ي يه روز تابستوني ، پريد بيرون! مثله بچه‌ها! شرط مي بندم يه قاصدك هم پيدا كرده بود و تو مشتش پنهان كرده بود!

وقتي به خودش اومد، خنديد و گفت راستي تو كي ميخواي دست از اين بچه بازيهات برداري؟! 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:21  توسط طاها  | 

-حس خوبیه، خيلي خوب...وقتي كه با كله مي‌پري تو استخري كه نميدوني عمقش چه قدره!

-حس خوبيه وقتي كه حس مي‌كني جراتت بيشتر شده و ميتوني براي مطمئن ها تو نامطمئنها خطر كني.

-حس خوبيه كه تجربه كني اين راه صاف و مستقيمي رو كه ميرفتي، جور ديگه هم ميتوني بري.

-حس خوبيه كلن كله خر  بودن! ( با عرض معذرت!)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:29  توسط طاها  |