تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

دارم كم كم و ريزه ريزه كشفش مي‌كنم، درست مثل يه دانشمند كه از هر يافته ي تازه‌اش احساس خوبي داره، منم با حس كردن كوچكترين چيز جديد ذوقمرگ مي‌شم...دوستش دارم چون فقط خودم مي‌تونم بفهممش چون فقط ماله خودمه...كاملا انحصاري و دور از دسترس ديگران. دوستش دارم چون از داشتنش احساس خوبي دارم...حتي زماني كه ديگران به خاطر اينكه نمي تونن دركش كنن، سرزنشم كردن. مثل...مثل، آره مثل يه جزيره كه تنها ساكن و مالكش خودت باشي...خود خود خودت...تصور كن!

دارم از دنياي خودم مي‌گم...دنيايي كه مثل يه جزيره ناشناخته مي‌مونه و من معلوم نيست چه طوري سر از اونجا در‌آوردم. هر روز بلند مي‌شم و يه تيكه از اين دنياي جديد رو كشف مي‌كنم ...هر روز هيجان زده ام از ديدن يه چيز جديد و تجربه كردن يه حس تازه... حتي تو بدترين شرايط و ناگوارترين اتفاقات...بعد اين سختي ها حس خوبي دارم چون فكر مي‌كنم بايد اين اتفاق بد ميافتاد تا من يه وجه ديگه از اين دنيا رو كشف كنم...مثل خوردن يه دواي تلخ به اميد بهبودي... همه ي اينا رو مديون دنياي خودم هستم و جالبه كه اين دنيا و يا جزيره سر و ته نداره...مگه ميشه كه يه جزيره بي سر و ته باشه؟! براي  من ميشه!

تو دنياي من هيچ راه صاف و مستقيمي وجود نداره كه مثل بچه ي آدم سرمو بندازم پايين و ردشو بگيرمو و برسم...راههاي اون مثل جاده چالوس مي‌مونه! نميدوني سر پيچ بعدي چي در انتظارت هست و همين هيجانش هست كه تا حالا سرپا نگهم داشته. هر چند كه گاهي از فرط پيچ و واپيچ بودن جاده گلاب به روتون حالمون دگرگون شده ولي خوب به بعدش ميارزه!

داشتن اين دنيا يه جور خودخواهي برات مياره البته از نوع مثبت...و نميخواي كه هيچ كس رو راه بدي تو خلوت اين نا كجا آباد ذهنت...ولي مطمئن هستم كه تك تك آدما صاحب يه جزيره انفرادي يا دنياي شخصي يا هر چيزي كه اسمشو بذاري هستن...و اين يعني همه ي ما يه مشت جزيره سرگردان هستيم تو يه اقيانوس بي انتها...تصورش يه كم ترسناكه...يه وقتايي از يه چيزي خوشحال ميشي و يا ناراحت كه مي‌بيني وجود اون چيز براي بقيه آدما بي معني يا اينكه يه حسايي داري كه فكر مي‌كني كسي هيچ وفت دچارشون نشده...اين دقيقا همون نقطه‌اي هست كه وقتي بهش مي‌رسي مطمئن مي‌شي كه ما آدما هر كدوممون يه دنياي بي در پيكر تو وجودمون داره وول مي‌خوره...گاهي اوقات برعكسه، خيلي از چيزايي كه براي ديگران مهمه براي تو محلي از اعراب نداره و گاهي اوقات براي چيزي كه به نظر ديگران پيش پا افتاده هست، كلي يقه جر مي‌دي!

با اين وجود يه چيزي اين وسط هست كه  ما آدما رو با وجود اين همه دنياي متفاوت به هم پيوند ميده و من شايد بدونم و شايد هم ندونم كه اون چيه...آره مطمئنا هست...

قسمت خوب ماجرا اونجاست كه خيلي اتفاقي با يه دوست يا نه شايدم يه غريبه خيلي اتفاقي آشنا مي‌شي و مي‌بيني كه خيلي از اين كوچه پس كوچه‌هاي دنياي كذايي تورو ديده و شناخته...اين ديگه اتفاق فرخنده‌اي هست كه هر هزار سال يه بار ممكنه بيافته! هي...براي من دوسه باري افتاده...هورا!

نميگم من خاصم...خيلي فلان و بهمانم و اينا...ميگم كه هر كدوم از ما كه بشينيم و يه سر و گوشي تو اين دنياي ذهني خودمون آب بديم، مي‌فهمييم كه تك تك اتفاقات و احساسات مي‌تونن فقط يكبار پيش بيان...اونم فقط براي تو...براي من...مي فهمي منظورم از خاص بودن رو؟

همه ي ما كلي خاصيم...!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:21  توسط طاها  | 

در زندگی دردهایی هست که مثل خوره ترتیب روح آدم را می دهد! ( نقل به مضمون از صادق خان هدایت) یکی از همین دردها درد تنبلی است که از چشم درد هم بدتر است حتی از سلاطون که نام قدیمی سرطان است هم به ایضا.

در زندگی لحظاتی هست که از فرط تنبلی دلت میخواهد خودت خودت را خفه کنی! ولی خوب باز همان حس تنبلی به سراغت می آید و نمیگذارد که کار را تمام کنی.

در زندگی اتفاقاتی میافتد که اگر تنبل نبودی نمیافتاد یا بالعکس.

در زندگی آدمهایی پیدا می شوند که مثل مرحوم آبلوموف در فیلم نیکیتامیخالکوف، شديدا حس همذات پنداري را در ته اعماق انسان بيدار مي‌كنند و آدم دلش خوش مي‌شود كه لااقل غلظت تنبلي اش مثل آبلوموف نيست و اگر بود چه ميشد. البته در اين روزگار هم مي‌شود به همان اندازه تنبل شد ولي خوب احتياج به يك ارثيه كلان و دم دستگاه و خدم و حشم دارد كه ما نداريم (خدا را هزار مرتبه شكر!)

در زندگي كتابخانه اي پيدا مي‌شود كه پر است از كتابهاي خوانده نشده و در زندگي آدمهايي پيدا مي‌شوند كه هنگام عبور از جلوي كتابخانه شان رويشان را آنطرف مي كنند كه خجالت نكشند.

در زندگي آدمهاي ديگر پيدا مي‌شوند كه روزي هزار بار به خودشان قول مي‌دهند كه صبح خواب نمانند ولي كدام آدم سالمي را سراغ داريد كه صداي زنگ موبايلش را خفه نكند؟

و كلا در زندگي پديده‌اي به نام تنبلي مفهوم خارجي ندارد. دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط طاها  | 

آه خسته ی تابستان

ریزش برگهای خشک شده

خنکای بادهای پاییزی

روزهایی که کوتاه و کوتاهتر می‌شوند

.

.

.

پاييز ديگري در راه است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:7  توسط طاها  | 

خیلی بده که آدم یهو بفمه که معتاده! خوب معتاد بودن که شاخ ودم نداره، يهو هويجوري هم كه نميفهمي چه بلايي سرت اومده، اينجور ميشه كه تو يه موقعيتهاي خاص و يواش يواش مي‌فهمي كه چي؟ معتاد شدي! به همين راحتي!

اون موقعيتها هم كه اين روزا زياد پيش مياد، مثلا وقتي تو تاكسي نشستي و يه بچه ي گوگولي با تمام وجود داره آدامس خرسي بادكني ( از همونا كه خيلي باد ميشه!) مي جوه و تو نمي توني اين كارو بكني...

وقتي از جلوي يه مغازه شكلات فروشي رد مي‌شي و نمي توني شكلات محبوبت toblerone رو بخري ...

از همه بدتر وقتی نمیتوني روزي صد دفعه يه ليوان چاي با شونصد تا قند بخوري( خيلي ممنون دندوناي من خوبن سلام مي‌رسونن!) و همين طور در حاليكه داري به راه رفتن رويايي يه گربه نگاه مي‌كني يه ليوان نسكافه داغ سر بكشي و بسوزي...

وقتي نتوني تفريحي هم كه شده يه كم دروغ كه نه، خالي ببندي...

وقتي به خاطر يه كم قار وقور شكم و سردردهاي ناشي از كمبود كافئين! به عالم و آدم غر بزني...

و وقتي ببيني كه در برابر يه چيزاي خيلي خيلي معمولي كه براي خيلي خيلي از آدما تحملش راحته يا دست كم مجبورن كه تحمل كنن، ضعيف و ناتواني...

مي‌فهمي كه معتاد شدي! معتاد به عادتاي زميني و خيلي وقتا مسخره!

شايد اين ماه كه بره منم بعضي از اعتيادهامو بذارم كنار. البته به جز شكلات و چاي و آدامس خرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:31  توسط طاها  | 

به نقل از سایت دست انداز

داستان از آنجا آغاز شد که یک شب ما ناغافل افتادیم و مردیم، به همین راحتی! البته راحتِ راحت که نه! ولی خوب چون در زمان حیات از پس اجاره‌های چند صد هزار تومانی و وامهای میلیونی و خرجهای رنگ و وارنگ بر‌آمده و برای هر کدام از  اینها دست کم یکبار به ملاقات اجدادمان نائل شده بودیم، از این‌رو در مواجهه با جناب عزرائیل به مشکل چندانی برنخوردیم!

پس از فروکش کردن جیغ و شیون و غش و ضعفهای بازماندگان که بعضا هم نمایشی بود، بالاخره یک پدر آمرزیده‌ای پیدا شد و اهل و عیال را متوجه این نکته کرد که این چیزی که دراز به دراز وسط اتاق افتاده احیاناً مرده است و مرده هم که خوبیت ندارد روی زمین بماند...

القصه بازماندگان عزیز دست به کار شده و  تلفنی به دنبال خانه‌ای برای آخرت ما بودند، اما چشمتان روز بد نبیند که هر چه بیشتر گشتند کمتر یافتند! ظرفیت بهشت زهرا تکمیل شده بود و باقی جاهایی مثل امامزاده‌ها هم که مال از ما بهتران بوده و هست!

همان‌طور که روی طاقچه نشسته بودیم و پاها را تکان تکان می‌دادیم (توضیح: مگر روحها آدم نیستند؟ خُب خسته شده نشسته بنده خدا!) به ریش بازماندگان و تقلای آنها برای پیدا کردن یک وجب جای ناقابل می‌خندیدیم! چند ساعتی که گذشت کم کم نیشمان بسته شد و ترس برمان داشت که نکند واقعاً همین‌طور روی زمین بمانیم؟! دایی جان که تازه از راه رسیده بود گفت: «عجب! یک ماه پیش اعلام کرده بودند که ظرفیت بهشت زهرا در حال تکمیل است و دیگر مرده نمی‌پذریم ها! حالا مردم با امواتشان چه کار کنند؟» بنده‌زاده کوچک ما که در بانمکی به خودمان رفته است گفت: «خوب تاکسیدرمی‌شان بکنند!» عیال چشم غره‌ای رفت و گفت:‌ «خجالت نمی‌کشی؟ ناسلامتی این که این وسط افتاده پدرت بوده ها!» بنده زاده‌ی وسطی خواست اوضاع را جمع و جور کند و گفت: «احتمالاً منظورش مومیایی بوده! آره؟» عیال مجدد نگاهی به هر دو انداخت که معنی‌اش را فقط من می‌دانستم و بس!

خان عمو گفت: «بگذریم! چی می‌گی دایی جان فکر کردی که از یک ماه قبل تا حالا مثلاً می‌خواستند چی کار کنند؟ همین‌قدر شده که هی سر جای جدید بحث بکنند و بس! یکی می‌گوید شرق تهران و منطقه "تلو" یکی دیگر می‌گوید...»

در این هنگام  اخوی بزرگتر وارد شد و گفت: «آره اونجا بهتره به لواسون هم نزدیکتره! هر وقت خواستیم بریم باغ یه سری هم به داداش مرحوم می‌زنیم!»

مجدد بنده‌زاده کوچک وسط حرف پرید و گفت: «ولی عمو جون اونجا گسل داره. تازه می‌گن برای محیط زیست هم خوب نیست. آبای زیرزمینی هم آلوده می‌شن و...»

دایی جان دوباره رشته کلام را به دست گرفت و گفت: «نه اونجا که نمی‌ذارن! احتمالا ببرن سمت گرمدره و طرفای کرج!»

«ایول! خوبه! هر وقت استادیوم بازی داشت بابا هم می‌تونه بیاد تماشا!» (توضیح: این صدای بنده‌زاده بزرگ است!)

البته لازم به گفتن نیست که چطور نطق بنده‌زاده بزرگ با چشم غره مخصوص عیال کور شد.

باجناق عزیز که به شدت سعی داشت خودش را متأثر نشان دهد ولی موفق نمی‌شد، گفت: «ی بابا! به نظر من همون جنوب تهران بهتره! هیچ فکر کردین این دوتا منطقه چه ترافیکی رو ایجاد می‌کنن؟»

بنده‌زاده آخری تیکه‌ای حواله کرد و گفت: «نگران نباشین! تا زمان شما چند لاین جدید اتوبان باز می‌شه و خاله جون اینا به زحمت نمی‌افتن!»

آخ که دلم خنک شد! از طاقچه بلند شدم و ته تغاری را یک ماچ آبدار کردم! حیف که نفهمید!

خلاصه اینکه تا پاسی از شب بحث بر سر محل استقرار گورستان شهر و معایب و محاسن مناطق پیشنهادی و بررسی اوضاع ترافیکی و... ادامه داشت و این وسط یکی به فکر من فلک‌زده نبود که نبود!

عمه خانم که دماغش را گرفته بود، با اسپری خوشبوکننده وارد اتاق شد و گفت: «بسه دیگه خجالت بکشین! الهی بمیرم! برادرزاده ی نازنینم داره بو می‌گیره و شماها نشستین حرفای صد تا یه غاز می‌زنین؟» بعدش هم زد زیر گریه! جماعت تازه دوزاریشان افتاد که باید یک فکر اساسی بکنند و این جور که بویش می‌آید،همه ماسک-لازم می‌شوند!

برادرزاده‌ام گفت: «بابا نمی‌شه عمو رو تو باغچه ی خونه‌شون بکاریم؟ تازه زن عمو هم می‌تونه هر روز بهش سر بزنه و آبم بهش بده!» (توضیح: گوینده این جمله ۴ سال بیشتر ندارد!)

برادرم که از زور خنده داشت منفجر می‌شد دخترش را بغل زد و درحالی‌که بیرون می‌بردش گفت: «نه باباجون نمی‌شه! اولاً که عمو رو باید دفن کنند نه اینکه بکارن دوما که...» البته خنده امان نداد که برادرم جمله دوم را تمام کند!

تلاشهای وسیع خاندان برای یافتن خانه ابدی ما به نتیجه نرسید که نرسید! کم کم همه نگاهها به سمت باغچه می‌رفت که عیال وارد شد و گفت: «من تصمیمم رو گرفتم!»

همه هاج و واج منتظر بودند که ببینند عیال چه می‌گوید!

«من که تو این دنیا خیری از این خدا بیامرز بهم نرسید، از ارثیه پدری هم که چیزی جز یه قبر تو صحن شاه‌عبدالعظیم نصیبمون نشد، اینم برای این خدا بیامرز که این طور رو زمین نمونه!»

کلی دهانمان از این گفته عیال باز مانده بود و تعجب از اینکه این همه سال چطور این مطلب را مخفی نگه داشته!

لبخند تحسین آمیزی روی لبهای همه نقش بسته بود که عمه خانم گفت: «دست شما درد نکنه! این همه وقت برادرزاده‌ی جوونمرگم این وسط افتاده حالا داری می‌گی؟ خدا به دور!»

عیال که انگار منتظر چنین چیزی باشد، گفت: «بی‌خود شلوغش نکنید عمه خانم! اونجاها که دیگه قبر خالی پیدا نمی‌شه، این قبری که گفتم، قبر مرحوم پدرم هست که دوطبقه‌ست. طبقه بالاش رو وصیت کرده بودم که خودم رو دفن کنن. ولی خوب حالا که چاره‌ای نیست! انگار این مرد یه قبر هم نمی‌تونه به ما ببینه!»

با شنیدن این حرفها در حالت عجیبی سیر می‌کردم. دلم می‌خواست همه‌ی اینها خواب باشد و یکی بیدارم کند!... وای خدای من حقیقت داشت؟ من باید با پدرزنم هم‌خانه می‌شدم؟ ای خدا مگر چه گناهی به درگاهت کردم؟...

در همین فکرها بودم که بلندم کردند و به سمت آرامگاه که چه عرض کنم، اتاق جنگ ابدی‌ام روانه شدم!

با خودم فکر کردم: آدم اگه عاقل باشه باید اول قبرشو بخره بذاره کنار، بعد هر غلط دیگه‌ای که خواست انجام بده! (توضیح: روح مذکور به شدت دچار تألم شده، به بزرگی خودتان ببخشید!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط طاها  | 

طلوع

اين عكس رو خيلي دوست دارم چون:

- شاهكار خودمه! ( خواهش ميشه، قابلي نداره!)

- ياد‌آور يكي از بهترين سفراي عمرمه

- منو ياده اين شعر قيصر امين پور ميندازه:

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چه قدر ساده ام

كه سالهاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:55  توسط طاها  | 

طنابی پوسیده

پاهایی لرزان

تشویق جمعیت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:38  توسط طاها  | 

آهاي...

تويي كه نمي‌شناسمت،

چه سخت آشنايي

وقتي  از كوچه پس كوچه‌هاي تنهايي‌ام مي‌گذري

و شتابزده دنبالت مي‌كنم.

اما هميشه

هميشه ي ، هميشه ي ، هميشه

اين پيچ لعنتي كوچه ،

تو را ازمن مي‌گيرد

اي كاش هيچ كوچه‌اي پيچ نداشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:26  توسط طاها  |