دارم كم كم و ريزه ريزه كشفش ميكنم، درست مثل يه دانشمند كه از هر يافته ي تازهاش احساس خوبي داره، منم با حس كردن كوچكترين چيز جديد ذوقمرگ ميشم...دوستش دارم چون فقط خودم ميتونم بفهممش چون فقط ماله خودمه...كاملا انحصاري و دور از دسترس ديگران. دوستش دارم چون از داشتنش احساس خوبي دارم...حتي زماني كه ديگران به خاطر اينكه نمي تونن دركش كنن، سرزنشم كردن. مثل...مثل، آره مثل يه جزيره كه تنها ساكن و مالكش خودت باشي...خود خود خودت...تصور كن!
دارم از دنياي خودم ميگم...دنيايي كه مثل يه جزيره ناشناخته ميمونه و من معلوم نيست چه طوري سر از اونجا درآوردم. هر روز بلند ميشم و يه تيكه از اين دنياي جديد رو كشف ميكنم ...هر روز هيجان زده ام از ديدن يه چيز جديد و تجربه كردن يه حس تازه... حتي تو بدترين شرايط و ناگوارترين اتفاقات...بعد اين سختي ها حس خوبي دارم چون فكر ميكنم بايد اين اتفاق بد ميافتاد تا من يه وجه ديگه از اين دنيا رو كشف كنم...مثل خوردن يه دواي تلخ به اميد بهبودي... همه ي اينا رو مديون دنياي خودم هستم و جالبه كه اين دنيا و يا جزيره سر و ته نداره...مگه ميشه كه يه جزيره بي سر و ته باشه؟! براي من ميشه!
تو دنياي من هيچ راه صاف و مستقيمي وجود نداره كه مثل بچه ي آدم سرمو بندازم پايين و ردشو بگيرمو و برسم...راههاي اون مثل جاده چالوس ميمونه! نميدوني سر پيچ بعدي چي در انتظارت هست و همين هيجانش هست كه تا حالا سرپا نگهم داشته. هر چند كه گاهي از فرط پيچ و واپيچ بودن جاده گلاب به روتون حالمون دگرگون شده ولي خوب به بعدش ميارزه!
داشتن اين دنيا يه جور خودخواهي برات مياره البته از نوع مثبت...و نميخواي كه هيچ كس رو راه بدي تو خلوت اين نا كجا آباد ذهنت...ولي مطمئن هستم كه تك تك آدما صاحب يه جزيره انفرادي يا دنياي شخصي يا هر چيزي كه اسمشو بذاري هستن...و اين يعني همه ي ما يه مشت جزيره سرگردان هستيم تو يه اقيانوس بي انتها...تصورش يه كم ترسناكه...يه وقتايي از يه چيزي خوشحال ميشي و يا ناراحت كه ميبيني وجود اون چيز براي بقيه آدما بي معني يا اينكه يه حسايي داري كه فكر ميكني كسي هيچ وفت دچارشون نشده...اين دقيقا همون نقطهاي هست كه وقتي بهش ميرسي مطمئن ميشي كه ما آدما هر كدوممون يه دنياي بي در پيكر تو وجودمون داره وول ميخوره...گاهي اوقات برعكسه، خيلي از چيزايي كه براي ديگران مهمه براي تو محلي از اعراب نداره و گاهي اوقات براي چيزي كه به نظر ديگران پيش پا افتاده هست، كلي يقه جر ميدي!
با اين وجود يه چيزي اين وسط هست كه ما آدما رو با وجود اين همه دنياي متفاوت به هم پيوند ميده و من شايد بدونم و شايد هم ندونم كه اون چيه...آره مطمئنا هست...
قسمت خوب ماجرا اونجاست كه خيلي اتفاقي با يه دوست يا نه شايدم يه غريبه خيلي اتفاقي آشنا ميشي و ميبيني كه خيلي از اين كوچه پس كوچههاي دنياي كذايي تورو ديده و شناخته...اين ديگه اتفاق فرخندهاي هست كه هر هزار سال يه بار ممكنه بيافته! هي...براي من دوسه باري افتاده...هورا!
نميگم من خاصم...خيلي فلان و بهمانم و اينا...ميگم كه هر كدوم از ما كه بشينيم و يه سر و گوشي تو اين دنياي ذهني خودمون آب بديم، ميفهمييم كه تك تك اتفاقات و احساسات ميتونن فقط يكبار پيش بيان...اونم فقط براي تو...براي من...مي فهمي منظورم از خاص بودن رو؟
همه ي ما كلي خاصيم...!
