سه شنبه ۳۰/۷/۸۷ پنج صبح:
-مثل هر روز بیدار شد، وضو گرفت و سر جانمازش نشست. نمازش که تموم شد و سلام داد ، آروم افتاد،اونقدر که فکر کردن سرش گیج رفته و دوباره بلند میشه ولی اون خوابیده بود. آروم آروم. رفت به همین سادگی...به همین قشنگی...
- آرزوش همین بود... که خوب بره و زمینگیر نشه. و نشد. برای اولین بار همه ی خانواده دور هم جمع بودن...عروس و دامادهای جدید، فسقلی هایی که تازه به جمع خانواده اضافه شده بودن ، نوه هایی که هر کدوم یه ور هستن...همه و همه ، درست همون طور که همیشه دوست داشت.
- انگار میدونست که میره... پیش از رفتنش کدهایی به هر کدوم از ماها داده بود که وقتی میذاریشون کنار هم میفهمی که میدونسته مسافره ...
- هواپیما که بلند شد انگار دلم کنده شد ، انگار یه چیزی جا موند انگار خودم اون پایین بودم ...برای یه لحظه حسش کردم...آروم شدم ...میدونستم که جاش خوبه ...مطمئنم...به نیتش تفالی میزنم به خواجه شیراز:
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
این ماه عجیب هم تموم شد! ماهی که انگار جریان زندگی من رو دور تند بود...تجربه کردن همه ی حسهای خوب و بد باهم و توامان شدن اتفاقات مختلف. اونقدر به هم تنیده که فرصت تامل کردن هم نداشتم.
تو این ماه خونه ی ما هم شاهد یه جشن پیوند بود و هم یه مراسم عزا. یه نفر به خانواده ما اضافه شد و یه عزیز کم...و همه ی اینا در کمتر از دوهفته... ماهی که اتفاقات عجیب و غریبی برام افتاد اونقدر عجیب که بارها از خودم پرسیدم من واقعا بیدارم؟!
تمام اینارو قبلا تجربه کرده بودم ولی اون چیزی که برام عجیب بود اینه که تا حالا اینقدر همه چیز اینطور مسلسل وار اتفاق نیافتاده بود...خوب اینم یه جورشه دیگه!
زندگی جریان داره... من هستم و خوشحالم که یه نفر همیشه هوامو داره!