تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

تا حالا شده که یه عالمه حرف داشته باشی و نتونی بزنی؟

تاحالا شده که یه چیزی بیخ گلوت گیر کرده باشه و نتونی از شرش خلاص شی؟

تا حالا شده که گنجینه ی لغاتت سرما بخورن و یخ کنن و هیچ رقم نتونی ازشون استفاده کنی؟

اگه نشده که هیچ، خدا رو هم شکر! ولی اگه شده که میفهمی چی می گم ...یه دعایی بکن که از این درد زودتر خلاص بشیم!

آمین...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:41  توسط طاها  | 

این فیلسوف دانمارکی که اسم خیلی سختی هم داره یه جا گفته که :هر کسی ممکن است به ملکوت خداوند وارد شود جز یک دسته از انسان ها ؛ روزنامه نگاران!

این آقای "کی یر که گارد" خودش هم از اهالی مطبوعات بوده ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:24  توسط طاها  | 

سه شنبه ۳۰/۷/۸۷ پنج صبح:

-مثل هر روز بیدار شد، وضو گرفت و سر جانمازش نشست. نمازش که تموم شد و سلام داد ، آروم افتاد،اونقدر که فکر کردن سرش گیج رفته و دوباره بلند میشه ولی اون خوابیده بود. آروم آروم. رفت به همین سادگی...به همین قشنگی...

- آرزوش همین بود... که خوب بره و زمینگیر نشه. و نشد. برای اولین بار همه ی خانواده دور هم جمع بودن...عروس و دامادهای جدید، فسقلی هایی که تازه به جمع خانواده اضافه شده بودن ، نوه هایی که هر کدوم یه ور هستن...همه و همه ، درست همون طور که همیشه دوست داشت.

- انگار میدونست که میره... پیش از رفتنش کدهایی به هر کدوم از ماها داده بود که وقتی میذاریشون کنار هم میفهمی که میدونسته مسافره ...

- هواپیما که بلند شد انگار دلم کنده شد ، انگار یه چیزی جا موند انگار خودم اون پایین بودم ...برای یه لحظه حسش کردم...آروم شدم ...میدونستم که جاش خوبه ...مطمئنم...به نیتش تفالی میزنم به خواجه شیراز:

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست    دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد


 این ماه عجیب هم تموم شد! ماهی که انگار جریان زندگی من رو دور تند بود...تجربه کردن همه ی حسهای خوب و بد باهم و توامان شدن اتفاقات مختلف. اونقدر به هم تنیده که  فرصت تامل کردن هم نداشتم.

تو این ماه خونه ی ما هم شاهد یه جشن پیوند بود و هم یه مراسم عزا. یه نفر به خانواده ما اضافه شد و یه عزیز کم...و همه ی اینا در کمتر از دوهفته... ماهی که اتفاقات عجیب و غریبی برام افتاد اونقدر عجیب که بارها از خودم پرسیدم من واقعا بیدارم؟!

تمام اینارو قبلا تجربه کرده بودم ولی اون چیزی که برام عجیب بود اینه که تا حالا اینقدر همه  چیز اینطور مسلسل وار اتفاق نیافتاده بود...خوب اینم یه جورشه دیگه!

زندگی جریان داره... من هستم و خوشحالم که یه نفر همیشه هوامو داره!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:49  توسط طاها  |