تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

نميدونم بقيه اسمش رو چي ميذارن زندگي يه خطي ، زندگي بدون آرمان ، زندگي عرف جامعه يا هر چيز ديگه ، اما من اسمش رو ميذارم زندگي ساده ، به همين سادگي!

بعضي وقتا از ته دل آرزو ميكنم كه براي يه هفته يا نه حتي يه روز ، يه زندگي ساده رو تجربه كنم با تمام دلمشغوليهاش. اينكه وقتي از خواب بيدار ميشم  دلم شور بزنه كه خورشتم به موقع جا ميافته ، برنج خوب قد ميكشه،  به جلسه ي انجمن اوليا و مربيان ميرسم يا يه جور بايد بپيچونمش!ولي خوب اگه نرم از نمره انضباط بچه ام كم ميشه! اينكه فكر كنم امروز ميتونم هم به دوره ي ماهانه برسم هم وقتي كه براي مانيكور ناخنم گرفتم سر جاش بمونه هم اون كيف مشكي رو كه نشون كرده بودم بخرم كه چشم نازي از حسودي بتركه!  تازه بعدش زنگ بزنم با باشگاه سر خيابون ببينم براي دوره هاي جديد ايروبيك كي بايد برم ثبت نام كنم.

دلم ميخواد وقتي تو راه هستم و سوار تاكسي يا اتوبوس به اين فكر نكنم كه همين الان ، همين الان الان الان كه من اينجا نشستم چند نفر دارن ميميرن چند نفر دنيا ميان يا اينكه اين موسيقي كه دارم گوش ميدم چه قدر با ريختن برگاي پاييزي همخوني داره يا اين كوچولويي كه با دستاي يخ كرده داره به زور به مردم فال ميفروشه سواد داره كه فالاي حافظشو بخونه يا نه، اصلا چرا بايد دنيا بياد كه الان سر چهار راهها و توي اتوبوسا بپلكه و با التماس به مردم فال و از اين جور چيزا بفروشه. دلم ميخواد وقتي يه ماشين عروس از كنار ماشينمون رد ميشه مثل همه بخندم و بگم واي چه عروس قشنگي! يا مثلا ايراد بگيرم كه چه قدر ماشين رو بد سليقه گل زدن و به اين فكر نكنم كه يه سال بعد زندگي اين دوتا چه جورياست، خوشبخت شدن يا نه؟ به اوني كه ميخواستن رسيدن يا نه؟

دلم ميخواد وقتي دارم ميخوابم دوباره عذاب وجدان نياد سراغم كه چرا بازم نتونستم بيست صفحه بيشتر از جنگ و صلح رو بخونم ، به اين فكر نكنم كه اگه زمان به عقب بر ميگشت و مثلا من الان بيست سالم بود دوباره همين راهي رو كه رفتم انتخاب ميكردم يا نه، دلم ميخواد چشامو ببندم و به اين فكر نكنم كه الان همين الان الان الان كه من زير پتوي گرم و نرمم دارم فكراي عجيب و غريب مي كنم دست و پاي چند تا كارتن خواب از سرما سياه شده و  تا صبح چند تاشون از سرما ميميرن يا اينكه هنرپيشه نقش اول فيلمي كه به اصرار دوستم ديدم ، چرا بايد ظاهرا بيخودي خونه و زندگيشو ول كنه و بره و به قول قديميا خوشي بزنه زير دلش! بعد با خودم بگم كه شايد اونم رسيده به اينكه از زندگيش چيزي بيشتر از اين دغدغه هاي روزانه ميخواسته چيزي كه به زندگيش معنا و مفهومي بيشتر از يه روزمرگي بده ، چيزي كه واقعا بوي زندگي بده.

دلم ميخواد يه كارمند ساده باشم ، از رسيدن روزهاي پنج شنبه خوشحال باشم ، صبحهاي شنبه درازكش برم سر كار يا مثلا از اينكه تو بخش خودمون شدم كارمند نمونه خوشحال بشم و بعد همش نگران باشم كه كي قراره پيماني بشم و اصلا نكنه كه تا آخر قراردادي بمونم و اينا. دلم ميخواد كه ديگه فكر نكنم كه آدم بايد كاري رو انجام بده كه دوستش داره و اينكه بايد كار كني كه زندگي كني نه اينكه زندگي كني كه كار كني!

دوست دارم جمله ي قهرمان كتابي رو كه سالها پيش خوندم فراموش كنم كه مي گفت: دوست ندارم از اون زنايي بشم كه بزرگترين دغدغه شون رنگ كردن موهاشون و شوهر دادن هفت تا دختر كور و كچل هست!

دلم ميخواد...همه ي اينا شايد در عرض يك ربع يا نهايتا نيم ساعت طول بشكه و بعد دل من حالش خوب ميشه و ديگه دوست نداره كه اين چيزا رو بخواد!

بعد عقلم ميگه كه اگه تو هم جاي يه زن خونه دار بودي كه مجبور بودي از صبح با بچه و بقال و معلم و مدير و صاحبخونه و ...چك و چونه بزني ، با نگراني بشيني و خرج و مخارج رو حساب كني و ببيني كه تا سر برج كم ميارين يا نه، نگران مادر پيرت باشي كه نميتوني زود به زود بهش سر بزني و...بازم مي تونستي كه وقتي سوار تاكسي يا اتوبوس ميشي به كتاباي نخونده  و فيلمهاي نديده و داستانهاي نوشته نشده كه توي ذهنت تلنبار شدن، فكر كني؟ مي تونستي آدم آرمانگرايي باشي؟ مي تونستي يه جايي يه وقتي يه گوشه اي رو براي خودت خلوت كني؟ بعد دوباره ميگه خودتو بذار جاي يه مردي كه مسئوليت يه زندگي روي دوشش هست و يه گوشه ي ذهنش اجاره خونه ي عقب افتاده ، يه گوشه ي ديگه مريضي زنش و گوشه ي ديگه بدهكاريهاش و هزار تا غم و قصه ي ديگه است. فكر مي كني اون موقع خيلي اهميت داره كه آخرين كتاب فلان نويسنده ي معروف رو خوندي يا اينكه بالاخره فلان جريان سياسي براي انتخابات آينده كي رو ميخوان رو كنن  و هزار تا چيز ديگه؟ راستش نمي دونم، واقعا نميدونم كه اگه جاي هر كدوم از اين آدما بودم الان بازم اين حرفا رو ميزدم يا نه ولي يه چيز رو خوب ميدونم و اونم اينه كه روزمرگي و زندگي ساده اي كه من ازش حرف ميزنم ميتونه هيچ ربطي به دارا و ندار بودن آدما نداشته باشه  ميتونه اينقدر عادي باشه كه تو فكر كني اصلا زندگي همينه ميتونه اونقدر تو رو تو خودش حل كنه كه حتي نخوای بهش فكر كني ميتونه خيلي راحت تو رو تبديل به يه آدم آهني كنه و...

اصلا زندگي ميتونه تركيبي از همه ي اينا باشه اينكه تو همونقدر كه نگران شور و بي نمك شدن غذات باشي به اين هم فكر كني كه فلان مقاله اي كه تو فلان سايت خوندي عجب محشر بوده يا اينكه همونقدر كه براي خريد يه كيف بالا و پايين ميري  تو كتاب فروشي هم وقت براي خريدن يه كتاب به درد بخور صرف ميكني. آره زندگي ميتونه همه ي اينا باشه و نباشه!

 فقط دوست دارم يه آرزو براي خودم بكنم: آرزو مي كنم كه روزي نياد كه زندگي منو باخودش ببره ، اونقدر كه يادم بره يه روزي يه جايي يه جمله اي مدام توي ذهنم وول مي خورد كه :‌دلم نميخواد از اون زنايي باشم كه بزرگترين دغدغه شون رنگ كردن موهاشون و شوهر دادن هفت  تا دختر كور و كچل هست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:4  توسط طاها  | 

همين اول كاري بگم كه بيخود توي دلتون نگيد عجب آدم بي ادبي و ...خود شما كه داريد اين مطلب رو مي خونيد ممكنه يك نكبت تمام عيار باشيد! اينو من نمي گما، رئيس سازمان ملي جوانان گفته كه "افزايش مجردها باعث نكبت در جامعه مي شود." اين آقا كه تازه مشاور رئيس جمهور هم هست، كلا جوانان را به دودسته تقسيم كرده، جوانان نكبت و جوانان از نكبت درآمده .

البته ما براي خودمان يك دسته بندي ديگر هم انجام داده ايم:

نكبت بالقوه: كلا آدميزاد از بدو تولد تا زماني كه به سن ازدواج و اينها برسد يك نكبت بالقوه محسوب مي شود.

نكبت بالفعل: شروع اين دوره از زماني آغاز مي شود كه شما بهانه اي براي دررفتن از ازدواج نداريد. در اين حالت نكبتيت! شما از حالت بالقوه درآمده و بالفعل مي شود!

نكبت رمانتيك: اين جور آدمهاي نكبت هيچ درد و مرضيشان نيست . نه مشكل مسكن دارند نه مشكل شغل و نه هيچ چيز ديگر...فقط دوز عشقولانه شان كمي بالاتر از حد مجاز است و تا يك نكبت مثل خودشان گير نياورند ، راضي به ازدواج نمي شوند. حالا اين وسط اگر موهايشان رنگ دندانهايشان هم بشود، خيالي نيست.

نكبت آس و پاس: در آخرين آمارگيري هاي انجام شده، ارقام و اعداد حاكي از اين است كه اين گروه بيشترين تعداد نكبتها را در بر مي گيرند. جواناني كه برخلاف گروه اول خيلي هم دلشان مي خواهد كه ازدواج كنند ولي تنها چيزي كه دستشان است يك برگ مدرك ناقابل ليسانس و بلكه هم بيشتر، يك كارت پايان خدمت ( درمورد آقايان) و تعداد قابل ملاحظه اي مدارك ديگر اعم از پايان دوره ICDL و گلدوزي و آشپزي ايتاليايي و ...است. اين قشر از نكبتها  هميشه يه جاي كارشان مي لنگد و هي براي شانه خالي كردن از امر مقدس ازدواج به بهانه هاي واهي متوسل مي شوند. مثلا مي گويند كه با حقوق 250 هزار تومن چه طور اجاره خونه ي 400 هزار تومني بدهيم؟ اصلا پول پيش هفشده ميليوني از كجا بياريم ، چه طوري عروسي بگيريم و اينا...واقعا كه خجالت آور است! مي بينيد كه چه بهانه هاي الكي می آورند؟

 به هر حال شما جزو هر دسته اي كه باشيد حق نداريد هي همينطور نكبت وار درجامعه ول بگرديد و  آمار ...و...و... و كلي سه نقطه هاي ديگر را بالا ببريد، بهانه هم نياوريد. همين آقاياني كه به شما مي گويند نكبت، كلي هم طرح براي خارج كردن شما از نكبتيت دارند . يكيش همين طرح ازدواج نيمه مستقل. اين طرح خفن اونقدرها هم كه اسمش خفن است، خفن نيست ها!مي شود همين دوران عقد كذايي خودمان. يعني دوتا آدم نكبت تصميم مي گيرند از اين وضعيت دربيايند منتها نه به طور كامل.دراين طرح پس از جاري شدن صيغه ي عقد ، بزرگترها جمع مي شوند و در حالي كه دست مي زنند و د رمواردي حركات موزون انجام ميدهند، با هم مي خوانند: نخود نخود هر كه رود خانه ي خود!

بله! حالا كي اين دو جوان كمي تا قسمتي از نكبت درآمده ، اوضاعشان جور شود و مستقل شوند و به طور كامل از نكبتيت به درآيند ، الله اعلم! چيه چرا مي خنديد؟ خوب ما خودمان هم مي دانيم كه از عهد تپانچه تا الان كه عصر اينترنت باشد،همچين چيزي كما بيش در خانواده ها رسم بوده . ولي خداييش  تا حالا كسي پيدا شده بود كه يه همچين اسم خفني برايش انتخاب كند؟ يا مثلا برايش پيش شرطهايي مثل: همراهي خانواده ، تحمل دختر، وفاداري پسر!، بگذارد؟ تازه به اين الكي ها هم كه نيست ، مدت زمان در نظر گرفته شده براي اين طرح حداكثر تا دوسال است. تا حالا ديده بوديد كه اينقدر دقيق و موشكافانه به اين مساله پرداخته شده باشد؟ ما كه نديدم والا!

 به نمايندگي از جامعه جوانان غيور نكبت، از كليه دست اندركاران و مسئولان محترم سازمان ملي جوانان تشكر مي نماييم و آمادگي خود را جهت همفكري در ارائه انواع طرحهاي نوآورانه ازدواج اعم ازربع مستقل، خود مختارانه، تجزيه طلبانه آشوب گرانه و...اعلام مي كنيم.

امضا : من نكبت ...سال دارم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:6  توسط طاها  | 

- شاید بشه در برابر گرون شدن هر چیزی مثل همه ی آدمها غرغر نکنم. شاید بشه چشمامو رو خیلی از این اتفاقات مسخره که در عرض یه صبح تا شب رخ میدن ببندم ولی خدا وکیلی نمی تونم بی خیال شم که قیمت  آدامس خرسی در عرض یه شب از ۵۰ تومن به ۷۵ تومن صعود کرده!

خدا رو خوش میاد؟! کی باید به فکر اعتیاد ما جوونا باشه آخه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:3  توسط طاها  |