نميدونم بقيه اسمش رو چي ميذارن زندگي يه خطي ، زندگي بدون آرمان ، زندگي عرف جامعه يا هر چيز ديگه ، اما من اسمش رو ميذارم زندگي ساده ، به همين سادگي!
بعضي وقتا از ته دل آرزو ميكنم كه براي يه هفته يا نه حتي يه روز ، يه زندگي ساده رو تجربه كنم با تمام دلمشغوليهاش. اينكه وقتي از خواب بيدار ميشم دلم شور بزنه كه خورشتم به موقع جا ميافته ، برنج خوب قد ميكشه، به جلسه ي انجمن اوليا و مربيان ميرسم يا يه جور بايد بپيچونمش!ولي خوب اگه نرم از نمره انضباط بچه ام كم ميشه! اينكه فكر كنم امروز ميتونم هم به دوره ي ماهانه برسم هم وقتي كه براي مانيكور ناخنم گرفتم سر جاش بمونه هم اون كيف مشكي رو كه نشون كرده بودم بخرم كه چشم نازي از حسودي بتركه! تازه بعدش زنگ بزنم با باشگاه سر خيابون ببينم براي دوره هاي جديد ايروبيك كي بايد برم ثبت نام كنم.
دلم ميخواد وقتي تو راه هستم و سوار تاكسي يا اتوبوس به اين فكر نكنم كه همين الان ، همين الان الان الان كه من اينجا نشستم چند نفر دارن ميميرن چند نفر دنيا ميان يا اينكه اين موسيقي كه دارم گوش ميدم چه قدر با ريختن برگاي پاييزي همخوني داره يا اين كوچولويي كه با دستاي يخ كرده داره به زور به مردم فال ميفروشه سواد داره كه فالاي حافظشو بخونه يا نه، اصلا چرا بايد دنيا بياد كه الان سر چهار راهها و توي اتوبوسا بپلكه و با التماس به مردم فال و از اين جور چيزا بفروشه. دلم ميخواد وقتي يه ماشين عروس از كنار ماشينمون رد ميشه مثل همه بخندم و بگم واي چه عروس قشنگي! يا مثلا ايراد بگيرم كه چه قدر ماشين رو بد سليقه گل زدن و به اين فكر نكنم كه يه سال بعد زندگي اين دوتا چه جورياست، خوشبخت شدن يا نه؟ به اوني كه ميخواستن رسيدن يا نه؟
دلم ميخواد وقتي دارم ميخوابم دوباره عذاب وجدان نياد سراغم كه چرا بازم نتونستم بيست صفحه بيشتر از جنگ و صلح رو بخونم ، به اين فكر نكنم كه اگه زمان به عقب بر ميگشت و مثلا من الان بيست سالم بود دوباره همين راهي رو كه رفتم انتخاب ميكردم يا نه، دلم ميخواد چشامو ببندم و به اين فكر نكنم كه الان همين الان الان الان كه من زير پتوي گرم و نرمم دارم فكراي عجيب و غريب مي كنم دست و پاي چند تا كارتن خواب از سرما سياه شده و تا صبح چند تاشون از سرما ميميرن يا اينكه هنرپيشه نقش اول فيلمي كه به اصرار دوستم ديدم ، چرا بايد ظاهرا بيخودي خونه و زندگيشو ول كنه و بره و به قول قديميا خوشي بزنه زير دلش! بعد با خودم بگم كه شايد اونم رسيده به اينكه از زندگيش چيزي بيشتر از اين دغدغه هاي روزانه ميخواسته چيزي كه به زندگيش معنا و مفهومي بيشتر از يه روزمرگي بده ، چيزي كه واقعا بوي زندگي بده.
دلم ميخواد يه كارمند ساده باشم ، از رسيدن روزهاي پنج شنبه خوشحال باشم ، صبحهاي شنبه درازكش برم سر كار يا مثلا از اينكه تو بخش خودمون شدم كارمند نمونه خوشحال بشم و بعد همش نگران باشم كه كي قراره پيماني بشم و اصلا نكنه كه تا آخر قراردادي بمونم و اينا. دلم ميخواد كه ديگه فكر نكنم كه آدم بايد كاري رو انجام بده كه دوستش داره و اينكه بايد كار كني كه زندگي كني نه اينكه زندگي كني كه كار كني!
دوست دارم جمله ي قهرمان كتابي رو كه سالها پيش خوندم فراموش كنم كه مي گفت: دوست ندارم از اون زنايي بشم كه بزرگترين دغدغه شون رنگ كردن موهاشون و شوهر دادن هفت تا دختر كور و كچل هست!
دلم ميخواد...همه ي اينا شايد در عرض يك ربع يا نهايتا نيم ساعت طول بشكه و بعد دل من حالش خوب ميشه و ديگه دوست نداره كه اين چيزا رو بخواد!
بعد عقلم ميگه كه اگه تو هم جاي يه زن خونه دار بودي كه مجبور بودي از صبح با بچه و بقال و معلم و مدير و صاحبخونه و ...چك و چونه بزني ، با نگراني بشيني و خرج و مخارج رو حساب كني و ببيني كه تا سر برج كم ميارين يا نه، نگران مادر پيرت باشي كه نميتوني زود به زود بهش سر بزني و...بازم مي تونستي كه وقتي سوار تاكسي يا اتوبوس ميشي به كتاباي نخونده و فيلمهاي نديده و داستانهاي نوشته نشده كه توي ذهنت تلنبار شدن، فكر كني؟ مي تونستي آدم آرمانگرايي باشي؟ مي تونستي يه جايي يه وقتي يه گوشه اي رو براي خودت خلوت كني؟ بعد دوباره ميگه خودتو بذار جاي يه مردي كه مسئوليت يه زندگي روي دوشش هست و يه گوشه ي ذهنش اجاره خونه ي عقب افتاده ، يه گوشه ي ديگه مريضي زنش و گوشه ي ديگه بدهكاريهاش و هزار تا غم و قصه ي ديگه است. فكر مي كني اون موقع خيلي اهميت داره كه آخرين كتاب فلان نويسنده ي معروف رو خوندي يا اينكه بالاخره فلان جريان سياسي براي انتخابات آينده كي رو ميخوان رو كنن و هزار تا چيز ديگه؟ راستش نمي دونم، واقعا نميدونم كه اگه جاي هر كدوم از اين آدما بودم الان بازم اين حرفا رو ميزدم يا نه ولي يه چيز رو خوب ميدونم و اونم اينه كه روزمرگي و زندگي ساده اي كه من ازش حرف ميزنم ميتونه هيچ ربطي به دارا و ندار بودن آدما نداشته باشه ميتونه اينقدر عادي باشه كه تو فكر كني اصلا زندگي همينه ميتونه اونقدر تو رو تو خودش حل كنه كه حتي نخوای بهش فكر كني ميتونه خيلي راحت تو رو تبديل به يه آدم آهني كنه و...
اصلا زندگي ميتونه تركيبي از همه ي اينا باشه اينكه تو همونقدر كه نگران شور و بي نمك شدن غذات باشي به اين هم فكر كني كه فلان مقاله اي كه تو فلان سايت خوندي عجب محشر بوده يا اينكه همونقدر كه براي خريد يه كيف بالا و پايين ميري تو كتاب فروشي هم وقت براي خريدن يه كتاب به درد بخور صرف ميكني. آره زندگي ميتونه همه ي اينا باشه و نباشه!
فقط دوست دارم يه آرزو براي خودم بكنم: آرزو مي كنم كه روزي نياد كه زندگي منو باخودش ببره ، اونقدر كه يادم بره يه روزي يه جايي يه جمله اي مدام توي ذهنم وول مي خورد كه :دلم نميخواد از اون زنايي باشم كه بزرگترين دغدغه شون رنگ كردن موهاشون و شوهر دادن هفت تا دختر كور و كچل هست!
