این روزا خودم شدم دوتا، یه خود غرغرو و یه خود نسبتا آروم تر. البته اعتراف می کنم که خود غرغرو خیلی زورش می چربه به خود آروم تر که سعی می کنه ادای آدمای منطقی و با اصول رو دربیاره و بگه که دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه و اینا. خود غرغرو منتظر معجزه اس برای آروم شدن. نه از اون معجزه هایی که یهو باهاش خوشبختی و یه عالمه چیزای گوگوری فرود میاد وسط زندگیت، نه! معجزه برای من یه عالمه نشونه های ساده اس که کافیه با دیدن یکیشون یه روز کامل سر کیف باشم. مثل دیدن یه گنجیشک که به طرز خنده داری داره رو زمین واسه خودش می پلکه یا چه میدونم دیدن زبون درازی یه بچه و مقابله به مثل من یا گرفتن فال حافظ از اون پسره که هر روز رو پل عابر پیاده گیشا می بینمش یاحتی دیدن یه برگ خشک که خیلی خوشگل گیر کرده بین برگای اون درخت کاج سبزه که هر روز از کنارش رد میشم.
کور شده، چشم دل اون خود غرغرو. میدونم که همه این نشونه ها هست. یه جورای دیگه یا تو چیزای دیگه.
من نمی بینم اما...
عیسی دمی کجاست که این خود غرغرو رو احیا کنه؟!