تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

این روزا خودم شدم دوتا، یه خود غرغرو و یه خود نسبتا آروم تر. البته اعتراف می کنم که خود غرغرو خیلی زورش می چربه به خود آروم تر که سعی می کنه ادای آدمای منطقی و با اصول رو دربیاره و بگه که دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه و اینا. خود غرغرو منتظر معجزه اس برای آروم شدن. نه از اون معجزه هایی که یهو باهاش خوشبختی و یه عالمه چیزای گوگوری فرود میاد وسط زندگیت، نه! معجزه برای من یه عالمه نشونه های ساده اس که کافیه با دیدن یکیشون یه روز کامل سر کیف باشم. مثل دیدن یه گنجیشک که به طرز خنده داری داره رو زمین واسه خودش می پلکه یا چه میدونم دیدن زبون درازی یه بچه و مقابله به مثل من یا گرفتن فال حافظ از اون پسره که هر روز رو پل عابر پیاده گیشا می بینمش یاحتی دیدن یه برگ خشک که خیلی خوشگل گیر کرده بین برگای اون درخت کاج سبزه که هر روز از کنارش رد میشم.

کور شده، چشم دل اون خود غرغرو. میدونم که همه این نشونه ها هست. یه جورای دیگه یا تو چیزای دیگه.

من نمی بینم اما...

 عیسی دمی کجاست که این خود غرغرو رو احیا کنه؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:59  توسط طاها  | 

این روزها  به این فکر می کنم که اگر  سالها پیش و زمانی که پدرم و امثال او برای بهتر شدن وضعیت جامعه انقلاب کردند می بودم چه کار می کردم؟ آیا هیچ وقت فکر می کردم که ماحصل خونهای ریخته شده ، جانهای فدا شده ، جوانیهای سوخته شده ، به کجا می رسد؟ آیا فارغ از تمام این سوالات که آینده را چه می شود بودم؟ آیا هرگز بیم و هراسی از اینکه این میراث به دست که میافتد داشتم ، یا نه؟  یاصرفا خواهان تحولی بودم که بعدها شاید خودم یکی از منتقدان به عناصر اصلی آن باشم.

این روزها فکر می کنم که آیا این جریان سرانجامی دارد؟ آیا آدمها صبرو حوصله شان مثل همان ۳۰ سال پیش است؟ آیا اصلا معتقد باقی می مانند یا نه؟ آیا بهتر می شویم یا نه؟

این روزها بیشتر و بیشتر سعی می کنم که ولو نزد اطرافیانم این جریان را زنده نگه دارم و می ستایم تلاش کسانی را که هر روز می بینم برای خاموش نشدن آن چه می کنند.

این روزها فکر می کنم به زمانی که می گذرد ، چه به میل ما و چه علیرغم میل ما. فکر می کنم به جوانانی که وقتی بیایند من نیستم ، یا شاید باشم و پیر و فرتوت. به این فکر می کنم که آنها راجع به ما چه قضاوت می کنند و ما حصل تلاشهای ما برای آینده ای بهتر ،  چه سرنوشتی را برای آنها رقم می زند. آیا آنها نیز مانند ما روزگاری به انتقاد پیشینیانشان می نشینند؟

این روزها حال برزخی عجیبی دارم ، هم بیم ، هم امید ، هم ترس و  هم شجاعت. ترکیبی  غریب که خودم هم نمیدانم!

این روزها به این فکر می کنم زمانی که جایگاه من پرسشگر از نسل پاسخگوی گذشته ، عوض شود و من اینبار پاسخگو باشم و نسل بعد از من  پرسشگر ، چه برای پاسخ خواهم داشت؟

این روزها هر چه که باشد، و هر اتفاقی که بیافتد یک چیز مشخص است و آن راهی است که آمده ایم و برگشتی برایش نیست . تا آخر هستیم و ایستادیم. شاید اینبار  این جریان مبارک به دست اهلش سپرده شود، شاید تاریخ معاصر ایران بخواهد نقطه روشنی از خود به جا بگذارد. شاید بعدها ، زمانی برسد که ما را به خاطر ایستادگیمان و به خاطر تلاشی که برای آینده ای روشن برای خود و  آنهایی که بعد ما می آیند ، بستایند.

شاید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:3  توسط طاها  | 

مصاحبه با یکی از برادران ارزشی سابقا مستقر در بازداشگاه کهریزک:

ما: سلام جناب ، این راسته که میگن...

برادر ارزشی: کی ؟ چی گفته ؟ غلط کرده! به گور پدرش خندیده...

ما: آقا چه خبره؟ بذار کلام مامنعقد بشه بعد!

برادر ارزشی: آها ! خو ب بگو!

ما: این کهریزک....

برادر ارزشی: کهریزک چی؟ کهریزک کی؟ اصلا تو کی هستی؟

ما: بابا هیچی! میگم این جریان دخترا و پسرا که میگن ....

برادر ارزشی: کی چی میگه؟ من تکذیب می کم . ما تکذیب می کنم اصلا  بگیرین این پدرسوخته رو یه چند روز بندازن انفرادی حالش جا بیاد...

ما: آها ! حالا یادمون اومد! کهریزک همون جاست که یه خانه سالمندان داره ! میخواستم آدرس بگیرم برم دیدنشون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:20  توسط طاها  | 

عجالتا هیچی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:9  توسط طاها  | 

- آسمان غلط می کند که آبی است، زمین غلط می کند که گرد است، درختها بیجا کرده اند که سبزند ، چراغهای راهنمایی با اجازه کی سبز می شوند ؟ اصلا همیشه قرمز بمانند، شما ، بله شما به چه مجوزی نفس می کشی؟  اصلا غلط کرده ای که زنده ای!

- من دلم میخواهد ماست بنفش باشد، آسمان نصفش قرمز باشد نصفش صورتی، زمین هم شبیه مثلث متساوی الساقین باشد، خیالی هست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:35  توسط طاها  | 

 اگر از فرط چاقی شبیه بو م غلتون شده اید،

اگر  از خوردن غذاهای بی مزه و آب پز  حالتان بهم می خورد،

اگر  می خواهید از دنیا و مافیها فارغ شوید ،

اگر  می خواهید یک شبه متحول شوید ولی نمیدانید چه طوری،

خود را به ما بسپارید

ما در کمتر از چهل روز کاری  می کنیم که نه تنها وزن کم کنید بلکه ازشدت فارغ البالی اسم خودتان هم یادتان برود.

 گروه کارشناسان گمنام  شماره تماس ۰۹۱۲۰۰۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:47  توسط طاها  | 

 فکر کن داری قدم برمیداری از پله یک ، که چی بشود؟ مثلا برسی به پله ده . فرض کن که پله ده هم غایت تمام آرزوهایت باشد. فرض کن اصلا بیشتر از پله ده در دنیا وجود ندارد. و به قول معروف آخرش است. فرض کن که تمام هم وغمت را بگذاری که از این پله یک برسی به حداقل چهار و پنج و... حالا میرسی به جایی که میفهمی اصلا پله ای در کار نیست! نه یکی نه دویی و نه هیچی! اصلا جای پله ها خالیست. مثل قدم برداشتن رو ی ابر. یا خلا  یا هر چیزی که ماهیتش را لمس نکنی. فکر کن ! نمیدانم حست در  آن لحظه چیست، یا وقتی حس می کنی که زیر پاهایت خالی است و سفت نیست ،  فقط می دانم که در این شرایط باید زود زود زود پاهایت قرار بگیرند روی یک جای سفت، مثل یک جاده ، راهی که باشد ، حتی اگر هموار نیست، حتی اگر ته اش مثل آن پله ده معلوم نباشد، و تو ندانی که آخرش به کجا میرسد. فقط باید باشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:29  توسط طاها  |