تبليغاتX
یادداشتهای طاها

یادداشتهای طاها

یادداشتهای گاه و بیگاهانه!

-  هوا بارونی هست و این خوبه کلن و من بارون دوست دارم زیاد...  بازم اول مهر شده و من دلم گرفته و باز مثل چند سال گذشته حسی نیست که نیست...  این یه ماه مجبور نبودم واسه رد شدن از جلوی مغازه کله پزی سر گیشا دماغمو بگیرم ولی دوباره شروع شد!خیلی سخته که وسط یه مبارزه تن به تن وقتی میدونی که برنده هستی، به خاطر پاره اي ملاحظات!پشتتو عمدا بمالي به خاك... يه عكس رسيده برامون از زماني كه برادر چاوز هنوز متحول نشده بود، با دوتا خواهر وجيهه و عفيفه ( به چش خواهري!) تازه بعدش چاوز ميگه: الحمدلله الذي هدانا! اين اصلا به ما مربوط نيست كه ... و... و... و خيلي از سه نقطه هاي ديگه بعد از حوادث اخير نفري ۲۰ ميليون تومن ناقابل به حسابشون ريخته شده خوب! خدمت كردن نوش جونشون! عقايد نو كانتي از آن هر كسي كه ميخواد...من آينده رو ميخوام نه اينكه: شايد كه آينده از آن ما...راستی غر که نزدم؟ زدم؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:5  توسط طاها  | 

امروز طی اقدامی انقلابی تصمیم گرفتیم که به پستهای غرغرونک! خاتمه بدهیم. البته این به این معنا نمی باشد که:

- دست از غر زدن برداریم!

- اصولا چون تنها جایی که به صورت علنی غر می زنیم همین جاست، حق غر زدن در اين جا را براي خود محفوظ مي داريم...

- من غر مي زنم پس هستم!

- مرگ بر ديكتاتور، زنده باد غرغرو!

-آي خونه دار و بچه دار، فردا بالاغيرتا برو راهپيمايي و اينا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:29  توسط طاها  | 

کلمات و حرفها سر جايشان هستند، دستها هم همان دستهاست،قلم اما ديگر همان قلم نيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط طاها  | 

اوهوی!

با توام...

بلند شو...روی پاهات وایسا

کمتر غر بزن...

نگاه کن...

خوب

خوب خوب خوب

هنوز امیدی هست...

هنوز...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:11  توسط طاها  | 

- وقتی ارتفاع دستهایت بلندتر از پاهایت می شود، معنيش اين است كه بايد برگردي!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط طاها  | 

در اینکه هستی، حالا کجاش رو نمیدونم یا تو آسمون یا هر جای دیگه، در اینکه مهربونی، هوای همه مون رو داری، و کلن خیلی خوبی هیچ شکی نیست.

ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه که سوالای من بی جواب بمونه ...سوالایی که همیشه بین خودم و خودت بوده ...ولی حالا میخوام بلند بلند فکر کنم...نه اینکه حریمی که با هم داریم شکسته بشه ...نه! ولی باید جواب سوالامو بگیرم...اینکه بعد از این همه وقت میخوام بلند بلند فکر کنم به خاطر تجربه جالبیه که جدیدا داشتم...بحث با رئیس در مورد همه این سوالا و فهمیدن اینکه اکثر کسایی که دنبال جواب سوالاشون میگردن کمتر می فهمن ...مثل همون داستان سرخپوستی که برام تعریف کرد و قضیه  جام حقیقت و تیکه تیکه شدنش توسط شیطون و اینکه بعد از اون هر کی که یه تیکه از اون جام رو پیدا کرد خیال کرد که حقیقتو فهمیده...ولی در حقیقت ، همه اون چیزی که ما به اسم حقیقت میشناسیم و یا بهمون شناسوندن کل حقیقت نیست و این خیلی دردناکه و ترسناکه...اینکه تو بعد از این همه سال بخوای یه واکاوی اساسی بکنی تو  همه  این مفاهیم...و فهمیدن اینکه چرا یهو پرتمون کردی وسط یه دنیایی که همه چیش نسبیه ...نه خوب مطلق و نه بد مطلق... و بعد قرار دادی مارو تو شرایطی که برای همه هم یکسان و خوب نبود ...و بعد تو این شرایط نابرابر انتظار داشته باشی که خوب بمونیم و خوب بیایم پیشت...

آخه این انصافه؟ همیشه وقتی فکر می کنم به بچه هایی که تو محیطهایی به دنیا میان که هیچ وقت نمیتونن بفهمن اصلن زندگی چی هست و اینقدر گرفتار یه لقمه نون هستن  و در کنارش هزارتا جرم و جنایت هم ممکنه براشون اتفاق بیافته، با خودم میگم واقعا هدف از خلقت چی بوده؟  مگه غیر از این که گفتی ما رو آوردی که کامل بشیم...گوگولی بشیم و بعد تا  ابد بیخ ریشت بمونیم؟ خوب با این اوضاع نابرابر چه طور میشه که کامل شد...ارتقا پیدا کرد؟

بعضی وقتا دلم برای انسان نامی می سوزه! موجودی که اسمش اشرف مخلوقات هست ولی به نظرم بدبخت ترین موجوداته...نمی خوام وارد بحثای جبر و اختیار و وجدان وهزارتا چیزای خفن فلسفی بشم، اصلن هم حوصله اینو ندارم که باز بشنوم : خوب آدم عقل داره، شعور داره، میتونه تصمیم بگیره که خوب زندگی بکنه یا نه! اما هیچ کس نیست که بگه اگه قراره زجر بکشه ، تو شرایطی باشه که نه هیچ وقت فرصت فکر کردن به مفاهیم عالی زندگی رو پیدا کنه و نه اصلن امکان انتخاب شرایطی رو که توش هست داشته باشه، اصلن برای چی باید باشه؟  مثل همین بچه های گرسنه آفریقایی که روزی  چند بار از تلوزیون می بینمشون...خنده دار ترین کاری که ممکنه انجام بدی اینه که بری و مثلن با یکیشون راجع به این صحبت کنی که به نظرت اخلاق نسبی هست یا مطلق ! یا چه می دونم هزار تا سوال مزخرف دیگه! میخوام بگم همچین آدمایی اصلن برای چی باید باشن؟ وقتی قراره که نتونن زندگی عادی بکنن پس چه طور باید تعالی پیدا بکنن...و هزار تا نمونه دیگه و آدمای دیگه که تو شرایط خوبی زندگی نمی کنن...

تورو خدا حواله ندید به کتابای قطوری که هر چی بیشتر میخونی کمتر قانع میشی...شاید جواب همه این سوالا با یه نشونه حل بشه یا شاید یه حس شخصی یا هر چیر دیگه به جز طول و تفصیلایی که این بشر دو پا از خودش در کرده!

و بدبختانه اینکه خیلی ها تا ازت این حرفارو میشنون انگ هزارتا چیز بهت میزنن و میگن که تو کار خدا نباید فوضولی کردو اینا...برای من مهم نیست...هیچ کدوم...مهم برام اینکه که خودش باید راه رو روشن کنه...حالا شاید اینجا، تو این فضا کسی باشه که جلوتر از من چراغ رو پیدا کرده باشه...امیدم وهدفم از نوشتن حرفای درگوشیم با خدا همین بود و بس!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:6  توسط طاها  | 

بعد از نود و بوقی با چندتا دوست میریم سینما مثلند. حالا چرا گفتیم مثلند خودمان هم نمیدانیم، خوب رفتيم ديگه!

فيلم خاك آشنا البته به قول ماني خاك رو درستره كه حرف "ك" رو با سكون بخونيد! خلاصه خوب بود! البته ما كلن بلد نيستيم كه نقد فيلم كنيم و اينا ولي خوب از اون فيلمايي بود كه حتي من بي سوات تو نقد فيلم رو وادار مي كنه به نوشتن درباره اش!

خوش ساخت، خوش رنگ، در عين داشتن مفاهيم توپ، ساده و روان.

حرف حساب هم اينه: باباجان من، بالا بري پايين بياي نميتوني سر دلت كلاه بذاري، اگه هوارتا تكنولوژي بياد و بره و از اين حرفا ، نميتوني منكر يه چيزايي مثل معجزه، مثل اعتقاداتي كه هيچ توجيه منطقي واسه اش وجود نداره، بشي.

هرچند كه دوسه تا سكانس نون و آبدار و اساسي كشته شده بود رسما ولي خوب با همه ي اينا فيلمي بود كه تو حال و هواي اين روزها مي چسبيد.

همين!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط طاها  |