در اینکه هستی، حالا کجاش رو نمیدونم یا تو آسمون یا هر جای دیگه، در اینکه مهربونی، هوای همه مون رو داری، و کلن خیلی خوبی هیچ شکی نیست.
ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه که سوالای من بی جواب بمونه ...سوالایی که همیشه بین خودم و خودت بوده ...ولی حالا میخوام بلند بلند فکر کنم...نه اینکه حریمی که با هم داریم شکسته بشه ...نه! ولی باید جواب سوالامو بگیرم...اینکه بعد از این همه وقت میخوام بلند بلند فکر کنم به خاطر تجربه جالبیه که جدیدا داشتم...بحث با رئیس در مورد همه این سوالا و فهمیدن اینکه اکثر کسایی که دنبال جواب سوالاشون میگردن کمتر می فهمن ...مثل همون داستان سرخپوستی که برام تعریف کرد و قضیه جام حقیقت و تیکه تیکه شدنش توسط شیطون و اینکه بعد از اون هر کی که یه تیکه از اون جام رو پیدا کرد خیال کرد که حقیقتو فهمیده...ولی در حقیقت ، همه اون چیزی که ما به اسم حقیقت میشناسیم و یا بهمون شناسوندن کل حقیقت نیست و این خیلی دردناکه و ترسناکه...اینکه تو بعد از این همه سال بخوای یه واکاوی اساسی بکنی تو همه این مفاهیم...و فهمیدن اینکه چرا یهو پرتمون کردی وسط یه دنیایی که همه چیش نسبیه ...نه خوب مطلق و نه بد مطلق... و بعد قرار دادی مارو تو شرایطی که برای همه هم یکسان و خوب نبود ...و بعد تو این شرایط نابرابر انتظار داشته باشی که خوب بمونیم و خوب بیایم پیشت...
آخه این انصافه؟ همیشه وقتی فکر می کنم به بچه هایی که تو محیطهایی به دنیا میان که هیچ وقت نمیتونن بفهمن اصلن زندگی چی هست و اینقدر گرفتار یه لقمه نون هستن و در کنارش هزارتا جرم و جنایت هم ممکنه براشون اتفاق بیافته، با خودم میگم واقعا هدف از خلقت چی بوده؟ مگه غیر از این که گفتی ما رو آوردی که کامل بشیم...گوگولی بشیم و بعد تا ابد بیخ ریشت بمونیم؟ خوب با این اوضاع نابرابر چه طور میشه که کامل شد...ارتقا پیدا کرد؟
بعضی وقتا دلم برای انسان نامی می سوزه! موجودی که اسمش اشرف مخلوقات هست ولی به نظرم بدبخت ترین موجوداته...نمی خوام وارد بحثای جبر و اختیار و وجدان وهزارتا چیزای خفن فلسفی بشم، اصلن هم حوصله اینو ندارم که باز بشنوم : خوب آدم عقل داره، شعور داره، میتونه تصمیم بگیره که خوب زندگی بکنه یا نه! اما هیچ کس نیست که بگه اگه قراره زجر بکشه ، تو شرایطی باشه که نه هیچ وقت فرصت فکر کردن به مفاهیم عالی زندگی رو پیدا کنه و نه اصلن امکان انتخاب شرایطی رو که توش هست داشته باشه، اصلن برای چی باید باشه؟ مثل همین بچه های گرسنه آفریقایی که روزی چند بار از تلوزیون می بینمشون...خنده دار ترین کاری که ممکنه انجام بدی اینه که بری و مثلن با یکیشون راجع به این صحبت کنی که به نظرت اخلاق نسبی هست یا مطلق ! یا چه می دونم هزار تا سوال مزخرف دیگه! میخوام بگم همچین آدمایی اصلن برای چی باید باشن؟ وقتی قراره که نتونن زندگی عادی بکنن پس چه طور باید تعالی پیدا بکنن...و هزار تا نمونه دیگه و آدمای دیگه که تو شرایط خوبی زندگی نمی کنن...
تورو خدا حواله ندید به کتابای قطوری که هر چی بیشتر میخونی کمتر قانع میشی...شاید جواب همه این سوالا با یه نشونه حل بشه یا شاید یه حس شخصی یا هر چیر دیگه به جز طول و تفصیلایی که این بشر دو پا از خودش در کرده!
و بدبختانه اینکه خیلی ها تا ازت این حرفارو میشنون انگ هزارتا چیز بهت میزنن و میگن که تو کار خدا نباید فوضولی کردو اینا...برای من مهم نیست...هیچ کدوم...مهم برام اینکه که خودش باید راه رو روشن کنه...حالا شاید اینجا، تو این فضا کسی باشه که جلوتر از من چراغ رو پیدا کرده باشه...امیدم وهدفم از نوشتن حرفای درگوشیم با خدا همین بود و بس!